تبليغاتX
بهرام + رادان = هنر
عکس های جدید از عمو بهرام
سلام رادانی های عزیز . خوب هستین؟  براتون یه سری از بی  نظیرترین و جدیدترین عکسهای بهرام رادانو گذاشتم راستی مجله زندگی ایده آل که بهرام رادان مشاور هنری سردبیرش هست با عکس روی جلد رادان منتشر شده بهرام تو این شمارش در مورد عینک مطلب نوشته حتماً بخرید و بخونید  مجله خیلی خوبی هستش

 

 

 

 


بهرام رادان

 


بهرام رادان

 

بهرام رادان
 

بهرام رادان

 


بهرام رادان

 


بهرام رادان

 


بهرام رادان

 


بهرام رادان

 


بهرام رادان

 


بهرام رادان

 


بهرام رادان

 


بهرام رادان

 


بهرام رادان

 


بهرام رادان

 


بهرام رادان


بهرام رادان
 


بهرام رادان

 


بهرام رادان

 


بهرام رادان

 


بهرام رادان

 


بهرام رادان

 

بهرام رادان
 

 

بهرام رادان

 

بهرام رادان
 
بهرام رادان
+ نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 18:32 توسط روژان! |
بهرام به روز شد
من به علت وقت کم تا چند روز و هفته نمی تونم در خدمت شما رادانی ها باشم .قول میدم زود برگردم
*  بهرام رادان  دوشنبه شب به ایران باز گشت  *

*)  سایت بهرام رادان عزیز به روز شد  (*

سلام دوستان
یه سری عکس از سنتوری براتون گذاشتم اسم عکاسشو نمی دونم اگه شما می دونید بهم بگید ممنون میشم

بهرام رادان در نمایی از فیلم سنتوری


گلشیفته فراهانی در نمایی از فیلم سنتوری

بهرام رادان و گلشیفته فراهانی در نمایی از فیلم سنتوری

بهرام رادان در نمایی از فیلم سنتوری

گلشیفته فراهانی در نمایی از فیلم سنتوری


«كریم آتشی» در گفت‌و‌گو با خبرنگار سینمایی فارس اظهار داشت: اولین گزینه‌های «گلاب آدینه» برای ایفای نقش‌ در «پری دریایی»، نیکی کریمی، بهرام رادان و جمشید هاشم‌پور است كه در حال مذاكرات اولیه با آنها هستیم.

وی ادامه داد: مرجانه گلچین و نورا هاشمی دیگر بازیگرانی هستند كه مذاكراتی با آنها صورت گرفته و در صورت توافق با این پروژه همكاری خواهند داشت.

براساس گزارش فارس، «پری دریایی» كه فیلمنامه‌اش را «چیستا یثربی» نوشته است، نخستین تجربه كارگردانی «گلاب آدینه» است كه توسط «كریم آتشی» تولید می‌شود.

این فیلم با حمایت مركز گسترش سینمای مستند و تجربی، اواسط خرداد ماه كلید می‌خورد.



به گزارش خبرنگار سینمایی فارس، «بابك حمیدیان»  بازیگری است كه به پروژه‌ «بی‌پولی» به كارگردانی حمید نعمت الله پیوسته است.

بنا بر این گزارش‌،‌ بهرام رادان، لیلا حاتمی و حبیب رضایی از جمله بازیگرانی هستند كه تا به حال حضورشان در «بی‌پولی» قطعی شده است.

«علیرضا زرین‌دست» مدیر فیلمبرداری و «اسحاق خانزادی» صدابردار این پروژه با این فیلم قرارداد بسته است.

«محمد شایسته» مدیر تولید و «مصطفی‌شایسته» تهیه‌كننده «بی‌پولی»هستند.

«حمید نعمت‌الله» اولین فیلم بلند سینمایی خود با نام «بوتیك» را نیز به‌تهیه‌كنندگی «مصطفی شایسته» ساخته است.


این خبرو دوست خوبم آقای امید منوچهری داده حتماً بخونید:

 بهرام بعد ار خواندن فیلم نامه ی اخراجی ها برای بازی در این فیلم جواب منفی داده...


پوستر تبلیغاتی فیلم کنعان


به گزارش خبرنگار مهر، مصطفی شایسته در تلاش است "کنعان" را در شرایط مناسب به عنوان یکی از فیلم‌های اکران تابستان به نمایش عمومی درآورد. پوستر فیلم را بهزاد خورشیدی طراحی کرده و امیر خوب‌بخت نیز آنونس آن را ساخته که به زودی در سینماها پخش خواهد شد.

" کنعان " که در بخش مسابقه سینمای ایران و بین‌الملل جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمد، سومین فیلم حقیقی پس از "آبادان" و "کارگران مشغول کارند" است. در خلاصه داستان فیلم آمده: مینا و مرتضی تصمیم گرفته‌اند پس از 10 سال از هم جدا شوند. آنها می‌خواهند طلاقشان را رسمی کنند، اما بازگشت ناگهانی آذر خواهر مینا...

محمد رضا فروتن، ترانه علیدوستی، افسانه بایگان، بهرام رادان، نقی سیف‌جمالی، حسن معجونی، امیر نصیری یکتا، شیرین زنگنه، محسن شاه‌ابراهیمی،عاطفه تنهایی و آزیتا رایجی از بازیگران "کنعان " هستند .

دیگر عوامل آن عبارتند از نویسندگان فیلمنامه: حقیقی و اصغر فرهادی، مدیر فیلمبرداری: حسن کریمی و تدوینگر: مستانه مهاجر. "کنعان " محصول هدایت فیلم است.



+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 15:19 توسط روژان! |
جشن تولد بهرام رادان درهامبورگ
Image and video hosting by TinyPic


 بهرام رادان تولد 29 سالگی خود را در در حالی جشن گرفت که همراه با گروه فیلمبرداری زادبوم به کارگردانی ابوالحسن داوودی در هامبورگ آلمان به سر می برد. 8 اردیبهشت ماه 1387 مصادف با بیست و نهمین سالگرد تولد بهرام رادان است که پیش از این برنامه ریزی شده بود در یکی از خانه های ایتام تهران جشن گرفته شود. گفتنی است این برنامه به دلیل حضور وی در آلمان منتفی و به وقت دیگری موکول گردید.

گام دوم از تور نیکوکاری بهرام رادان

 در راستای ادامه تور نیکوکاری بهرام رادان، پیش بینی شده است برنامه آتی از این تور سراسری با توجه به فیلمبرداری فشرده زادبوم و حضور بدون فاصله رادان سر پروژه بی پولی، احتمالا یکی از روز های نیمه دوم اردیبهشت ماه در یکی از خانه های ایتام تهران که متعاقبا نام آن اعلام می گردد، برگزار خواهد گردید. همچنین وی و گروه همراهان اش در تلاشند که مرحله سوم از این طرح را در سالروز زلزله رودبار و منجیل میان بازماندگان حضور یابند.

رادان نیز طی صحبت کوتاهی به حضار تبریک گفت و سالی سرشار از پیروزی و بهروزی برای تمام حاضرین و نیز مجموعه کهریزک آرزو کرد. رادان 500 شاخه گل مریم و نیز به میزان مصرف یک ماه مواد شوینده و بهداشتی مجموعه را به عنوان هدیه سال نو به موسسه نیکوکاری کهریزک تقدیم کرد. حضور رادان سر سفره هفت سین موسسه کهریزک در حالی بود که همگان علاقمند به همراهی با عزیزان و خانواده خود در این لحظه خاص هستند و با این حال استقبال عمومی از حضور رادان غیر منتظره و مثال زدنی بود و گرویدن خیل عظیم علاقمندان به این مراسم فضایی خاطره انگیز و بیاد ماندنی را برای حضار رقم زد.

صادقی در معیشت همراهان اش به دعوت بهرام رادان در این مراسم حاضر بود و به اجرای چندین قطعه نیز پرداخت که با استقبال فراوان حضار روبرو گردید.


وب سایت رسمی بهرام رادان آپدیت شد


بهرام دوستت دارم به همه زبانها
به زبان ایتالیایی :Ti Amo
به زبان یونانی : S'ayapo philo Su
به زبان روسی : Ya vas liubli
به زبان پرتقالی : Amo - te
به زبان فارسی : Dooset Daram
به زبان آلمانی : Ich liebe dich
به زبان اسپانیایی : Te quiero
به زبان سوئدی : Jag a Iskan dig
به زبان هندی : Mai tujhe pyaar kartha ho
به زبان فرانسه : Je t'aime
به زبان ارمنی : Jiroum em kez
به زبان انگلیسی : I Love You
به زبان ترکی : Seni seviyo rum
به زبان دانمارکی : Jeg elsker dig
به زبان چینی : Mi tuzya var ruem karata
به زبان سوئیسی : Cha'ha di ga''rn
به زبان برزیلی : Eu te arno
به زبان هلندی : Ik hou van jou
به زبان عربی : Ohebbak
 



+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 19:28 توسط روژان! |
بهرام=شاهکار

واااااای امروز براتون یه عکس از بهرام رادان میزارم من این عکسو از سایت سینما ما  برداشتم و انقدر از این عکس خوشم اومد که نتونستم  تو وب نزارم   این عکس فوق العادست بی نظیره من عاشق این عکسم واقعاً عکس زیبایی هست مگه نه نظراتونو در مورد این عکس شاهکار بدید  راستی اگه اسم عکاسشو میدونید حتماً بهم بگید که اسمشو درج کنم مرسی !!!
Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 23:45 توسط روژان! |
روز جهانی بهرام رادان

بهرام رادان تولدت مبارک

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم

امروز 8 اردیبهشت 1387 هستش و سالروز تولد هنرمند محبوبمون بهرام رادان هستش

من که بی نهایت خوشحالم  از همین جا به همه رادانی های عزیز خصوصاً به رفیق عزیز بهرام علیرضا باذل تبریک میگم

(((((بهرام عزیز 29 سالگیت مبارک)))))


 کاش مي دانستي بودنت را همچون ذرات هوا ، براي بودنم ،مي خواهم.
کاش آن لحظه اي را که در آسمان آبي چشمانت ، اولين پرواز را تجربه کردم ، مي ديدي.
من پروانه اي هستم که تا سوختن در شمع وجودت ، به دورت خواهم گشت...کاش مي دانستي!

این عکسهارو به مناسبت تولد زیبای رادان گذاشتم

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic


+ نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 1:48 توسط روژان! |
کهریزک و باز هم عکسهای زیبایش با حضور دوست داشتنی بهرام رادان
ممنونم از آقای احسان بیاتی به خاطر عکسهای زببای کهریزک


 


 

 
+ نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 11:19 توسط روژان! |
عکس‌هایی از حضور بهرام رادان و رضا صادقی در آسایشگاه کهریزک
با تشکر فراوان از خانم مریم نیکبخت بابت عکسهای زیبای کهریزک مرسی!


Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic
     
+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 10:8 توسط روژان! |
علی سنتوری ؟
کار چه کسی میتواند باشد؟ چرا مهرجویی؟ مگر او کم به سینمای ما خدمت کرده که حال و روزش این باشد؟ اینها حرفهای بهرام رادان در مورد سنتوری بود .توی جامعه ما هنوز آنقدر که باید به هنر اهمیت بدن نمی دهند هنوز خیلی ها هستند که اسم و رسمی دارند ولی فقط برای منفعتشان کار می کنند و هنر و هنرمند براشون ارزشی نداره  ...هیچ وقت کسی نمی تونه جای مهرجویی رو بگیره
 وقتی  فیلم به رنگ ارغوان ابراهیم حاتمی کیا مجوزی بهش نمیدن وقتی فیلمی مثل سنتوری رو مجوز نمیدن معلومه که سینمای ایران سقوط می کنه امیدوارم روزی کسی بیاید که سینما را بفهمد هنر را درک کند تا این طور ارزش کار هنرمندانی مثل مهرجویی بزرگ و حاتمی کیا را پایین نیاورد
...به امید آن روز.............................



  اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش

این فیلم یک تراژدی بود.
نه مثل تراژدی های کلیشه ای که دختر و پسر عاشق
هم می شوند بعد از هم جدا می شوند و
دست آخر هم مجنون از غم دوری لیلی خودکشی می کند.
نه
این فیلم چند خروار بغض توی گلو داشت.
بغض اعتیاد
بغض فرهنگ
بغض اجتماع

و بغض بلورچی و علی سنتوری و هانیه و...
فیلم درباره یک سنتور نواز ماهره که آهنگهایش در فیلتر طبقه پنجم تالار وحدت گیر کرده است.
در واقع می شود گفت این فیلم زندگی یک محسن چاووشی رو بیان می کند.
واز انصاف نگذریم هم محسن چاووشی آنقدر عالی برای این فیلم آهنگ ساخته
که می شود گفت نیمه جذابیت فیلم به موسیقی تلفیقی معجزه آسایش برمی گردد.
قصه یک قصه واقعیست.
قصه حرفهایی که نباید مجوز بگیرند.
حالا آهنگ محسن چاووشی باشد یا فیلم داریوش مهرجویی.
 تفاوتی نمی کند. چون بلورچی ها و... را رسوا می کند.
کاشونک ها را نشان میدهد.
هانیه هایی با بغض های در گلو مانده.


Image and video hosting by TinyPic
Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 0:26 توسط روژان! |
علی سنتوری ؟
این فیلم یک تراژدی بود.
نه مثل تراژدی های کلیشه ای که دختر و پسر عاشق
هم می شوند بعد از هم جدا می شوند و
دست آخر هم مجنون از غم دوری لیلی خودکشی می کند.
نه
این فیلم چند خروار بغض توی گلو داشت.
بغض اعتیاد
بغض فرهنگ
بغض اجتماع
و بغض بلورچی و علی سنتوری و هانیه و...
فیلم درباره یک سنتور نواز ماهره که آهنگهایش در فیلتر طبقه پنجم تالار وحدت گیر کرده است.
در واقع می شود گفت این فیلم زندگی یک محسن چاووشی رو بیان می کند.
واز انصاف نگذریم هم محسن چاووشی آنقدر عالی برای این فیلم آهنگ ساخته
که می شود گفت نیمه جذابیت فیلم به موسیقی تلفیقی معجزه آسایش برمی گردد.
قصه یک قصه واقعیست.
قصه حرفهایی که نباید مجوز بگیرند.
حالا آهنگ محسن چاووشی باشد یا فیلم داریوش مهرجویی.
تفاوتی نمی کند. چون بلورچی ها و... را رسوا می کند.
کاشونک ها را نشان میدهد.
هانیه هایی با بغض های در گلو مانده.

Image and video hosting by TinyPic" />
+ نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 23:3 توسط |
حکایت «من و لیلی» به قلم بهرام رادان
بهرام رادان»، بازیگر بنام سینمای ایران در بسیج همگانی علیه ایدز سنگ‌تمام گذاشت و برای ما داستانی درباره این ویروس کشنده و بلای هزاره سوم نوشت. دست به قلم برد و آنچه را که احساس کرد روی ورق سفید آورد، نوشت و نوشت تا به پایان رسید.به طور حتم زمانی که می‌نوشت، فیلمنامه‌ای را در ذهن خود تجسم می‌کرد اما سعی‌اش این بود که آن را خلاصه کند...
آنچه می‌خوانید حکایت «من و لیلی» به قلم بهرام رادان، بازیگر موفـق سـینمای ایران است.
● من و لیلی
تمام صندلی‌های آزمایشگاه پر بود؛ یک زن حامله، یک زوج جوان، تعدادی بچه ریز و درشت، یک پیرمرد رنجور، من و...
فضای سردی حاکم بود... تلویزیون قدیمی آزمایشگاه داشت به زور و با برفک فراوان برنامه پزشکی شبکه خبر را پخش می‌کرد. مجله‌های روی میز وسط اتاق انتظار آن‌قدر قدیمی و زهوار دررفته بودند که جماعت میل کمی برای تورق آنها داشتند. صدای گریه بچه‌ای که از ترس سوزن خوردن فریاد می‌زد، لحظه‌ای قطع نمی‌شد.
خانم منشی داشت جدول حل می‌کرد و کلافه از صدای بچه، صدای تلویزیون را زیاد کرد. موبایلش زنگ زد و مجبور شد دوباره صدا را کم کند. به طرف پنجره نیمه‌قدی پشتش رفت و آن را باز کرد و سرش را کمی بیرون برد. انگار صدای ماشین‌ها، موتورها و ترافیک خوشایندتر از صدای گریه بچه بود. خانم سفیدپوشی به طرف میز منشی آمد و برگه‌ای را روی آن قرار داد. منشی برگه را نگاه کرد و ارتباط تلفنی را قطع کرد و پشت کامپیوتر نشست و مشغول تایپ شد. زوج جوان را صدا کرد و به آنها پرینت جواب را داد. زن نگاهی به مردش کرد و لبخند زد. مرد متکبرانه تبریک گفت، زن خوشحال شد. زوج خوشحال بیرون رفتند و جماعت منتظر، با نگاه بدرقه‌شان کردند.
پیرمرد رنجور نگاهی به من کرد. نگاهش سرد و وهم‌انگیز بود، چشمانش از زلال آب تا خاکستری ابر، در طیف عجیبی خلاصه می‌شد. نگاهم را به زور ازش گرفتم و مشغول تماشای دو کودک شدم که کنار مادرشان مشغول ور رفتن با اسباب‌بازی کوچک‌شان بودند. خانم سفیدپوش دوباره از اتاق مخصوص بیرون آمد، برگه‌ای که دستش بود را به طرف میز منشی برد و با او مشغول زمزمه شد...
منشی به طرف کامپیوترش رفت و مشغول تایپ شد. دکتر میانسال بیرون آمد و سراغ مریض بعدی را گرفت. خانم سفیدپوش انگار که هول شده باشد، همراه منشی، پرونده‌ها را زیر و رو کردند و بالاخره زن حامله را به اتاق دکتر فرستادند. دکتر کنار رفت تا زن حامله وارد اتاق شود که منشی صدایش کرد و او را به سمت میز خود خواند. در همین حین زیرچشمی به من نگاه کرد. دکتر به طرف میز منشی رفت و پرینت را از دست منشی گرفت، عینکش را عوض کرد و با عینک ذره‌بینی‌اش مشغول مطالعه شد. منشی دوباره زیرچشمی به من نگاه کرد. احساس کردم تمام خون توی بدنم رفت کف پاهام! رگ‌های دستم شروع به لرزیدن کرد. نگاه تیز منشی پر از الکترون‌های منفی بود. دکتر پس از لختی، صدایم زد. این یک آغاز بود: دکتر: آقای سپیدار؟
من: ...بله... من هستم!
دکتر: چند لحظه تشریف بیاورید تو اتاق من (مکث کرد)... لطفا!
به راه افتادم. حس می‌کردم بیشترین توجهم را باید متمرکز این نکته بکنم که در راه نیفتم. زانوهایم ذق‌ذق می‌کردند، فشار خونم پایین آمده بود... در راه نفس عمیقی کشیدم و در باز را آرام بازتر کردم. چهره دکتر در حالی که به برگه جواب آزمایش من چشم دوخته بود، در انعکاس نور چراغ مطالعه‌اش ترسناک بود. بدون این‌که سرش را بالا بیاورد، گفت: بفرمایید بنشینید آقای سپیدار.
تلاطم وجودم اجازه نشستن نمی‌داد، ولی آرام نشستم. دکتر در حالی که می‌خواست خودش را منطقی و خونسرد نشان دهد، نفس عمیقی کشید و شروع به صحبت کرد:
دکتر: آقای سپیدار در آزمایشات شما نکته‌ای هست که باید با خودتون در میان بگذارم... البته من پزشک آزمایشگاه هستم ولی همانطور که می‌دانید، پزشکان محرم راز بیماران هستند... پس هیچ نکته‌ای را نباید از قلم بیندازید چون ممکنه به ضرر خودتون بشه... (دیگه تمام تنم یخ کرده بود و لرزش رگ‌های دستم برایم عادی شده بود.)
دکتر ادامه داد: شما مشکوک به یک بیماری هستید که گرچه در حضور عوام بیماری صعب‌العلاجی است اما علم پزشکی نشون داده که هیچ‌چیز غیرممکن نیست. شما هم اولین اصل را باید رعایت کنید؛ اون هم این‌که به خودتون مسلط باشید و خونسردی خودتون را حفظ کنید چون فعلا پس از خدا، روحیه شما، منجی شماست.
دیگه سرم داشت گیج می‌رفت... چشمام مات مونده بود روی لب‌های دکتر، دندان‌های زرد و نامرتبش هیچ ربطی به روپوش سفید و اتوکشیده‌اش نداشت، لب‌هاش خشک و ترک خورده بود، اینقدر مات ماندم که خودش به حرف اومد: دکتر: آقای سپیدار متاسفانه شما مشکوک به اچ‌آی‌وی مثبت هستید. دیگه داشتم از حال می‌رفتم... فکرم متمرکز نبود.. تمام زندگیم مثل اسلاید از جلوی چشمم رد شد... کجا اشتباه کرده بودم. شیطنت دوران نوجوانی... با کی؟ از کی! پس اونم الان...! کی؟ من؟ کجا؟
دیگه داشت سی سالم می‌شد و آدم‌های مختلف رو از ذهنم گذروندم... خداوندا به هیچ‌کس نرسیدم... آخه من!... من؟... با کی؟
دکتر رشته افکارم را پاره کرد و گفت: آقای سپیدار... ویروس ایدز می‌تونه جز از راه‌های مقاربتی، از راه‌های دیگر هم وارد بدن بشه، این تصور غلطیه که در میان مردم رواج داره... شما به چیز خاصی اعتیاد دارید؟ سرم را تکان دادم به علامت نه! احساس کردم سرم چندین تن وزن داره!
همان خانم سفیدپوش با لیوان آبی جلویم خم شد. از نگاه ترحم‌آمیزش متنفر بودم. احساس می‌کردم بهم ناچاری می‌فروشه... دکتر به نوشیدن آب دعوتم کرد. زن سفیدپوش لیوان را به دستم داد. یک قلپ خوردم و انگار مشتی شیشه به حلقم فرو کردم. دکتر برایم توضیح داد. درباره نحوه انتقال این بیماری و مراقبت‌های بعدی و بدتر از همه این‌که نام من طبق قانون، وارد بانک اطلاعاتی وزارت بهداشت می‌شود و باید تحت کنترل باشم و هروقت نیاز به تزریق یا دندانپزشکی داشتم، این موضوع را با پزشک معالج در میان بگذارم و... حرف‌هایش را از یک جایی به بعد نشنیدم و به فکر لیلی افتادم... صورت گلگون و خندانش... نگاه مهربونش و دست‌های گرمش...
آرزوهای نقشه بر آب آینده‌مون با بچه‌هامون، کهنسالی‌مون و در نهایت عشقمون... از فکر کردن این‌که شاید او رو هم آلوده کردم وحشت‌زده شده بودم... خودم را شیطانی تصور می‌کردم که ندانسته طالع نحسی است که وجودش برای بشریت مضر است. چرا، خدا من رو اینطور سخت مورد آزمایش قرار داده؟ خدایا چرا من؟ چرا لیلی؟ چرا ما؟دکتر که حالا از پشت میزش بلند شده بود، زیر بغلم را گرفت و به بیرون هدایتم کرد.
همینطور که به طرف یک صندلی خالی مرا می‌برد، در گوشم نجوا می‌کرد و دلداریم می‌داد. نشستم، نمی‌فهمیدم چی می‌گه؟ باید ولم می‌کرد! توان این را نداشتم که بگویم ولم کند.
خودش فهمید و از من فاصله گرفت. من ماندم و لیوان آب! خدایا چه کنم؟ خدایا... تا به حال هیچ وقت از صمیم قلب اینطور نخواسته بودمت! هیچ‌وقت این‌قدر نیاز به حضورت را حس نکرده بود! چه کنم؟ نذر کنم؟ دخیل ببندم؟ ساکت بشم؟ این غم فراتر از تحمل من است! من توانایی درک فاجعه رو ندارم!
می‌خواهم بمیرم... حتما می‌کشم خودم رو! کی گفته خودکشی کار آدمای ضعیفه؟ که حتی اگه باشه، اونی که گفته آیا در چنین موقعیتی بوده و این رو گفته؟ چطور چنین حقی رو به خودش داده که همچین چیزی بگه؟ شانه‌های سردم، گرمی یک دست را احساس کرد. صدای سلامی به گوشم رسید. سرم را بلند کردم، همان پیرمرد رنجور در گوشه اتاق انتظار نشسته بود. به سراغم آمده بود، کنارم نشست، چقدر ساده بود... چقدر رنج‌کشیده بود و چقدر خالص بود... دلم می‌خواست در آغوشش زار بزنم و فغان سر دهم، اما نمی‌شناختمش. آرام گفت: می‌دونی که خدا بزرگه؟ آرام سرم را تکان دادم... گفت: می‌دونی چقدر بزرگه؟ آرام سرم را تکان دادم که بله... گفت: نمی‌دونی! که اگر می‌دونستی، این نبودی!خونم به جوش آمد، خواستم فریاد بزنم که تو چه می‌فهمی؟ تو درد مرا چه می‌دانی؟ تو آیا لیلی داری؟ آیا وجود بیمارت را به آن معصوم هدیه کرده‌ای؟ آیا می‌دانی که من صبح‌ها به چه امیدی باید بیدار شوم؟ می‌دانی من باید چه بگویم؟ به مردم؟ به زمانه؟ به پدرم؟ به مادرم؟ به پدر و مادر لیلی؟ به خود لیلی؟ آه... از خود لیلی... وای بر من و وای بر لیلی! تو چه می‌دانی؟
قبل از این‌که حرفی بزنم، پیرمرد گفت؟ من می‌دانم ولی تو نمی‌دانی. من وسعت درد تو را درک می‌کنم چون مثل تو دردمندم... از همان جنس درد دارم که تو داری! تو تازه مبتلا شدی و من سیزده سال است که بارش را به دوش می‌کشم... ولی من می‌دانم... می‌دانم که خدا رحیم است، ارحم‌الراحمین است و این آن چیزی است که تو نمی‌دانی. حرف‌هایش به نظرم کمدی می‌آمد! یک کمدی سیاه! لبخند تلخی زدم و عاقل اندر سفیه نگاهش کردم. باز به خودم مشغول شدم و فکر خودم و... صدای منشی از دور می‌آمد. داشت کسی را صدا می‌زد. نگاه من وسط سنگ‌های ریز مغلوب موزاییک کف اتاق بود. چه خوشبختند آنها... همیشه در میان موزاییک هستند و درد ندارند، پس درمان هم نمی‌خواهند. چقدر انسان ضعیف است. چرا اسمش اشرف مخلوقات است؟ او که از یک پشه دلگیر است و زخم‌زبان مردم برایش از زخم ساطور کاری‌تر است! آخ از زخم‌زبان مردم. زخم‌زبان مردم را چه کنم؟ من چه کنم؟ لیلی چه می‌کند؟ او که هنوز منتظر عروسی‌مان در بهار است! کدام بهار؟ بهار تمام شد و رفت و من محکوم زمستانم! زمستان ابری و مهلک!
کودکی دستش را روی زانویم تکان داد، صدایم می‌کرد. با من بود؟ آره با من بود.
کودک: عمو... عموجون... اون خانمه صدات می‌کنه!
خط نگاهش‌را در امتداد دستان کوچکش ادامه دادم و در دوردست منشی را دیدم که صدایم می‌کند. من را؟ دکتر را؟ کاش کودک معصوم جاش را به من می‌داد؛ من کودک می‌شدم. شاید او تحمل درد مرا داشت، شاید خداوند در نهاد او این قوه را گذاشته بود. بلند شدم و به راه افتادم. همزمان دکتر و زن سفیدپوش هم بیرون و به سمت میز منشی آمدند. ایستادم، اما حوصله ایستادنم نمی‌آمد... مجبور بودم بایستم. منشی پچ‌پچی با دکتر کرد و چند کلمه قلمبه و سلمبه پزشکی بلغور کردند و به خودشان پیچیدند و صدای پرینتر آمد و منشی کاغذ را کند و به دکتر داد و زن سفیدپوش سرک کشید و سرش را پایین انداخت تا چشم در چشم دکتر نیفتد که خشمگین نگاهش می‌کرد. دکتر نگاهش را از زن سفیدپوش گرفت و رو به من گفت.
دکتر: ببخشید آقای سپیدار، متاسفانه یا خوشبختانه پرینت جواب شما اشتباهی بود. من واقعا از شوکی که این مسئله به شما داده، مطلع هستم ولی به شما اطمینان می‌دهم که این اولین و آخرین باریه که (از اینجا به بعد به زن سفیدپوش نگاه می‌کرد) این اتفاقات در این آزمایشگاه می‌افتد و مقصر این اتفاق هم می‌تونه برای تسویه‌حساب به حسابداری مراجعه کند و...
دیگه نشنیدم، نمی‌خواستم بشنوم... فشار خونم بالا رفت، ضربان قلبم تند شد، عضلات صورتم به دنبال سوژه‌ای برای خندیدن بودند و برگشتم. به دنبال پیرمرد... به دنبال امید... به دنبال آن‌که به ارحم‌الراحمین وفادار بود... به آن‌که روحش زنده به عشق بود... پیرمرد نبود.. رفته بود... کجا رفته بود... او تمام غم‌ها را به دوش کشیده بود و برده بود... کاش بود و می‌دید و می‌فهمید که چه حالی دارم... نبود... رفته بود... جیبم لرزید... دستم را داخلش بردم و موبایلم را درآوردم. هنوز داشت می‌لرزید، عکس لیلی خندان و شادان روی صفحه ظاهر شد. جوابش را ندادم، مخصوصا جواب ندادم، این منتهای خواستن لحظه‌ای تنهایی بود، خواستم لختی با فکر بودنش... با فکر بودنم... با فکر بودنمان... عشق کنم. تمام
Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 20:56 توسط روژان! |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا