تبليغاتX
Bahram Radan
Bahram Radan

va radan...


علی سنتوری ؟

این فیلم یک تراژدی بود.
نه مثل تراژدی های کلیشه ای که دختر و پسر عاشق
هم می شوند بعد از هم جدا می شوند و
دست آخر هم مجنون از غم دوری لیلی خودکشی می کند.
نه
این فیلم چند خروار بغض توی گلو داشت.
بغض اعتیاد
بغض فرهنگ
بغض اجتماع
و بغض بلورچی و علی سنتوری و هانیه و...
فیلم درباره یک سنتور نواز ماهره که آهنگهایش در فیلتر طبقه پنجم تالار وحدت گیر کرده است.
در واقع می شود گفت این فیلم زندگی یک محسن چاووشی رو بیان می کند.
واز انصاف نگذریم هم محسن چاووشی آنقدر عالی برای این فیلم آهنگ ساخته
که می شود گفت نیمه جذابیت فیلم به موسیقی تلفیقی معجزه آسایش برمی گردد.
قصه یک قصه واقعیست.
قصه حرفهایی که نباید مجوز بگیرند.
حالا آهنگ محسن چاووشی باشد یا فیلم داریوش مهرجویی.
تفاوتی نمی کند. چون بلورچی ها و... را رسوا می کند.
کاشونک ها را نشان میدهد.
هانیه هایی با بغض های در گلو مانده.

Image and video hosting by TinyPic

شنبه سی و یکم فروردین 1387 توسط |

حکایت «من و لیلی» به قلم بهرام رادان

بهرام رادان»، بازیگر بنام سینمای ایران در بسیج همگانی علیه ایدز سنگ‌تمام گذاشت و برای ما داستانی درباره این ویروس کشنده و بلای هزاره سوم نوشت. دست به قلم برد و آنچه را که احساس کرد روی ورق سفید آورد، نوشت و نوشت تا به پایان رسید.به طور حتم زمانی که می‌نوشت، فیلمنامه‌ای را در ذهن خود تجسم می‌کرد اما سعی‌اش این بود که آن را خلاصه کند...
آنچه می‌خوانید حکایت «من و لیلی» به قلم بهرام رادان، بازیگر موفـق سـینمای ایران است.
● من و لیلی
تمام صندلی‌های آزمایشگاه پر بود؛ یک زن حامله، یک زوج جوان، تعدادی بچه ریز و درشت، یک پیرمرد رنجور، من و...
فضای سردی حاکم بود... تلویزیون قدیمی آزمایشگاه داشت به زور و با برفک فراوان برنامه پزشکی شبکه خبر را پخش می‌کرد. مجله‌های روی میز وسط اتاق انتظار آن‌قدر قدیمی و زهوار دررفته بودند که جماعت میل کمی برای تورق آنها داشتند. صدای گریه بچه‌ای که از ترس سوزن خوردن فریاد می‌زد، لحظه‌ای قطع نمی‌شد.
خانم منشی داشت جدول حل می‌کرد و کلافه از صدای بچه، صدای تلویزیون را زیاد کرد. موبایلش زنگ زد و مجبور شد دوباره صدا را کم کند. به طرف پنجره نیمه‌قدی پشتش رفت و آن را باز کرد و سرش را کمی بیرون برد. انگار صدای ماشین‌ها، موتورها و ترافیک خوشایندتر از صدای گریه بچه بود. خانم سفیدپوشی به طرف میز منشی آمد و برگه‌ای را روی آن قرار داد. منشی برگه را نگاه کرد و ارتباط تلفنی را قطع کرد و پشت کامپیوتر نشست و مشغول تایپ شد. زوج جوان را صدا کرد و به آنها پرینت جواب را داد. زن نگاهی به مردش کرد و لبخند زد. مرد متکبرانه تبریک گفت، زن خوشحال شد. زوج خوشحال بیرون رفتند و جماعت منتظر، با نگاه بدرقه‌شان کردند.
پیرمرد رنجور نگاهی به من کرد. نگاهش سرد و وهم‌انگیز بود، چشمانش از زلال آب تا خاکستری ابر، در طیف عجیبی خلاصه می‌شد. نگاهم را به زور ازش گرفتم و مشغول تماشای دو کودک شدم که کنار مادرشان مشغول ور رفتن با اسباب‌بازی کوچک‌شان بودند. خانم سفیدپوش دوباره از اتاق مخصوص بیرون آمد، برگه‌ای که دستش بود را به طرف میز منشی برد و با او مشغول زمزمه شد...
منشی به طرف کامپیوترش رفت و مشغول تایپ شد. دکتر میانسال بیرون آمد و سراغ مریض بعدی را گرفت. خانم سفیدپوش انگار که هول شده باشد، همراه منشی، پرونده‌ها را زیر و رو کردند و بالاخره زن حامله را به اتاق دکتر فرستادند. دکتر کنار رفت تا زن حامله وارد اتاق شود که منشی صدایش کرد و او را به سمت میز خود خواند. در همین حین زیرچشمی به من نگاه کرد. دکتر به طرف میز منشی رفت و پرینت را از دست منشی گرفت، عینکش را عوض کرد و با عینک ذره‌بینی‌اش مشغول مطالعه شد. منشی دوباره زیرچشمی به من نگاه کرد. احساس کردم تمام خون توی بدنم رفت کف پاهام! رگ‌های دستم شروع به لرزیدن کرد. نگاه تیز منشی پر از الکترون‌های منفی بود. دکتر پس از لختی، صدایم زد. این یک آغاز بود: دکتر: آقای سپیدار؟
من: ...بله... من هستم!
دکتر: چند لحظه تشریف بیاورید تو اتاق من (مکث کرد)... لطفا!
به راه افتادم. حس می‌کردم بیشترین توجهم را باید متمرکز این نکته بکنم که در راه نیفتم. زانوهایم ذق‌ذق می‌کردند، فشار خونم پایین آمده بود... در راه نفس عمیقی کشیدم و در باز را آرام بازتر کردم. چهره دکتر در حالی که به برگه جواب آزمایش من چشم دوخته بود، در انعکاس نور چراغ مطالعه‌اش ترسناک بود. بدون این‌که سرش را بالا بیاورد، گفت: بفرمایید بنشینید آقای سپیدار.
تلاطم وجودم اجازه نشستن نمی‌داد، ولی آرام نشستم. دکتر در حالی که می‌خواست خودش را منطقی و خونسرد نشان دهد، نفس عمیقی کشید و شروع به صحبت کرد:
دکتر: آقای سپیدار در آزمایشات شما نکته‌ای هست که باید با خودتون در میان بگذارم... البته من پزشک آزمایشگاه هستم ولی همانطور که می‌دانید، پزشکان محرم راز بیماران هستند... پس هیچ نکته‌ای را نباید از قلم بیندازید چون ممکنه به ضرر خودتون بشه... (دیگه تمام تنم یخ کرده بود و لرزش رگ‌های دستم برایم عادی شده بود.)
دکتر ادامه داد: شما مشکوک به یک بیماری هستید که گرچه در حضور عوام بیماری صعب‌العلاجی است اما علم پزشکی نشون داده که هیچ‌چیز غیرممکن نیست. شما هم اولین اصل را باید رعایت کنید؛ اون هم این‌که به خودتون مسلط باشید و خونسردی خودتون را حفظ کنید چون فعلا پس از خدا، روحیه شما، منجی شماست.
دیگه سرم داشت گیج می‌رفت... چشمام مات مونده بود روی لب‌های دکتر، دندان‌های زرد و نامرتبش هیچ ربطی به روپوش سفید و اتوکشیده‌اش نداشت، لب‌هاش خشک و ترک خورده بود، اینقدر مات ماندم که خودش به حرف اومد: دکتر: آقای سپیدار متاسفانه شما مشکوک به اچ‌آی‌وی مثبت هستید. دیگه داشتم از حال می‌رفتم... فکرم متمرکز نبود.. تمام زندگیم مثل اسلاید از جلوی چشمم رد شد... کجا اشتباه کرده بودم. شیطنت دوران نوجوانی... با کی؟ از کی! پس اونم الان...! کی؟ من؟ کجا؟
دیگه داشت سی سالم می‌شد و آدم‌های مختلف رو از ذهنم گذروندم... خداوندا به هیچ‌کس نرسیدم... آخه من!... من؟... با کی؟
دکتر رشته افکارم را پاره کرد و گفت: آقای سپیدار... ویروس ایدز می‌تونه جز از راه‌های مقاربتی، از راه‌های دیگر هم وارد بدن بشه، این تصور غلطیه که در میان مردم رواج داره... شما به چیز خاصی اعتیاد دارید؟ سرم را تکان دادم به علامت نه! احساس کردم سرم چندین تن وزن داره!
همان خانم سفیدپوش با لیوان آبی جلویم خم شد. از نگاه ترحم‌آمیزش متنفر بودم. احساس می‌کردم بهم ناچاری می‌فروشه... دکتر به نوشیدن آب دعوتم کرد. زن سفیدپوش لیوان را به دستم داد. یک قلپ خوردم و انگار مشتی شیشه به حلقم فرو کردم. دکتر برایم توضیح داد. درباره نحوه انتقال این بیماری و مراقبت‌های بعدی و بدتر از همه این‌که نام من طبق قانون، وارد بانک اطلاعاتی وزارت بهداشت می‌شود و باید تحت کنترل باشم و هروقت نیاز به تزریق یا دندانپزشکی داشتم، این موضوع را با پزشک معالج در میان بگذارم و... حرف‌هایش را از یک جایی به بعد نشنیدم و به فکر لیلی افتادم... صورت گلگون و خندانش... نگاه مهربونش و دست‌های گرمش...
آرزوهای نقشه بر آب آینده‌مون با بچه‌هامون، کهنسالی‌مون و در نهایت عشقمون... از فکر کردن این‌که شاید او رو هم آلوده کردم وحشت‌زده شده بودم... خودم را شیطانی تصور می‌کردم که ندانسته طالع نحسی است که وجودش برای بشریت مضر است. چرا، خدا من رو اینطور سخت مورد آزمایش قرار داده؟ خدایا چرا من؟ چرا لیلی؟ چرا ما؟دکتر که حالا از پشت میزش بلند شده بود، زیر بغلم را گرفت و به بیرون هدایتم کرد.
همینطور که به طرف یک صندلی خالی مرا می‌برد، در گوشم نجوا می‌کرد و دلداریم می‌داد. نشستم، نمی‌فهمیدم چی می‌گه؟ باید ولم می‌کرد! توان این را نداشتم که بگویم ولم کند.
خودش فهمید و از من فاصله گرفت. من ماندم و لیوان آب! خدایا چه کنم؟ خدایا... تا به حال هیچ وقت از صمیم قلب اینطور نخواسته بودمت! هیچ‌وقت این‌قدر نیاز به حضورت را حس نکرده بود! چه کنم؟ نذر کنم؟ دخیل ببندم؟ ساکت بشم؟ این غم فراتر از تحمل من است! من توانایی درک فاجعه رو ندارم!
می‌خواهم بمیرم... حتما می‌کشم خودم رو! کی گفته خودکشی کار آدمای ضعیفه؟ که حتی اگه باشه، اونی که گفته آیا در چنین موقعیتی بوده و این رو گفته؟ چطور چنین حقی رو به خودش داده که همچین چیزی بگه؟ شانه‌های سردم، گرمی یک دست را احساس کرد. صدای سلامی به گوشم رسید. سرم را بلند کردم، همان پیرمرد رنجور در گوشه اتاق انتظار نشسته بود. به سراغم آمده بود، کنارم نشست، چقدر ساده بود... چقدر رنج‌کشیده بود و چقدر خالص بود... دلم می‌خواست در آغوشش زار بزنم و فغان سر دهم، اما نمی‌شناختمش. آرام گفت: می‌دونی که خدا بزرگه؟ آرام سرم را تکان دادم... گفت: می‌دونی چقدر بزرگه؟ آرام سرم را تکان دادم که بله... گفت: نمی‌دونی! که اگر می‌دونستی، این نبودی!خونم به جوش آمد، خواستم فریاد بزنم که تو چه می‌فهمی؟ تو درد مرا چه می‌دانی؟ تو آیا لیلی داری؟ آیا وجود بیمارت را به آن معصوم هدیه کرده‌ای؟ آیا می‌دانی که من صبح‌ها به چه امیدی باید بیدار شوم؟ می‌دانی من باید چه بگویم؟ به مردم؟ به زمانه؟ به پدرم؟ به مادرم؟ به پدر و مادر لیلی؟ به خود لیلی؟ آه... از خود لیلی... وای بر من و وای بر لیلی! تو چه می‌دانی؟
قبل از این‌که حرفی بزنم، پیرمرد گفت؟ من می‌دانم ولی تو نمی‌دانی. من وسعت درد تو را درک می‌کنم چون مثل تو دردمندم... از همان جنس درد دارم که تو داری! تو تازه مبتلا شدی و من سیزده سال است که بارش را به دوش می‌کشم... ولی من می‌دانم... می‌دانم که خدا رحیم است، ارحم‌الراحمین است و این آن چیزی است که تو نمی‌دانی. حرف‌هایش به نظرم کمدی می‌آمد! یک کمدی سیاه! لبخند تلخی زدم و عاقل اندر سفیه نگاهش کردم. باز به خودم مشغول شدم و فکر خودم و... صدای منشی از دور می‌آمد. داشت کسی را صدا می‌زد. نگاه من وسط سنگ‌های ریز مغلوب موزاییک کف اتاق بود. چه خوشبختند آنها... همیشه در میان موزاییک هستند و درد ندارند، پس درمان هم نمی‌خواهند. چقدر انسان ضعیف است. چرا اسمش اشرف مخلوقات است؟ او که از یک پشه دلگیر است و زخم‌زبان مردم برایش از زخم ساطور کاری‌تر است! آخ از زخم‌زبان مردم. زخم‌زبان مردم را چه کنم؟ من چه کنم؟ لیلی چه می‌کند؟ او که هنوز منتظر عروسی‌مان در بهار است! کدام بهار؟ بهار تمام شد و رفت و من محکوم زمستانم! زمستان ابری و مهلک!
کودکی دستش را روی زانویم تکان داد، صدایم می‌کرد. با من بود؟ آره با من بود.
کودک: عمو... عموجون... اون خانمه صدات می‌کنه!
خط نگاهش‌را در امتداد دستان کوچکش ادامه دادم و در دوردست منشی را دیدم که صدایم می‌کند. من را؟ دکتر را؟ کاش کودک معصوم جاش را به من می‌داد؛ من کودک می‌شدم. شاید او تحمل درد مرا داشت، شاید خداوند در نهاد او این قوه را گذاشته بود. بلند شدم و به راه افتادم. همزمان دکتر و زن سفیدپوش هم بیرون و به سمت میز منشی آمدند. ایستادم، اما حوصله ایستادنم نمی‌آمد... مجبور بودم بایستم. منشی پچ‌پچی با دکتر کرد و چند کلمه قلمبه و سلمبه پزشکی بلغور کردند و به خودشان پیچیدند و صدای پرینتر آمد و منشی کاغذ را کند و به دکتر داد و زن سفیدپوش سرک کشید و سرش را پایین انداخت تا چشم در چشم دکتر نیفتد که خشمگین نگاهش می‌کرد. دکتر نگاهش را از زن سفیدپوش گرفت و رو به من گفت.
دکتر: ببخشید آقای سپیدار، متاسفانه یا خوشبختانه پرینت جواب شما اشتباهی بود. من واقعا از شوکی که این مسئله به شما داده، مطلع هستم ولی به شما اطمینان می‌دهم که این اولین و آخرین باریه که (از اینجا به بعد به زن سفیدپوش نگاه می‌کرد) این اتفاقات در این آزمایشگاه می‌افتد و مقصر این اتفاق هم می‌تونه برای تسویه‌حساب به حسابداری مراجعه کند و...
دیگه نشنیدم، نمی‌خواستم بشنوم... فشار خونم بالا رفت، ضربان قلبم تند شد، عضلات صورتم به دنبال سوژه‌ای برای خندیدن بودند و برگشتم. به دنبال پیرمرد... به دنبال امید... به دنبال آن‌که به ارحم‌الراحمین وفادار بود... به آن‌که روحش زنده به عشق بود... پیرمرد نبود.. رفته بود... کجا رفته بود... او تمام غم‌ها را به دوش کشیده بود و برده بود... کاش بود و می‌دید و می‌فهمید که چه حالی دارم... نبود... رفته بود... جیبم لرزید... دستم را داخلش بردم و موبایلم را درآوردم. هنوز داشت می‌لرزید، عکس لیلی خندان و شادان روی صفحه ظاهر شد. جوابش را ندادم، مخصوصا جواب ندادم، این منتهای خواستن لحظه‌ای تنهایی بود، خواستم لختی با فکر بودنش... با فکر بودنم... با فکر بودنمان... عشق کنم. تمام

Image and video hosting by TinyPic

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 توسط روژان ! |

صحبت های بهرام رادان درباره دریافت سیمرغ

بهرام رادان:جایزه محتاج« مهرجویی»  است

بهرام رادان بازيگر سينما و برگزيده‌ي سيمرغ بلورين بهترين بازيگر مرد جشنواره‌ي بيست و پنجم، طي نمابري نسبت به واكنش خود در هنگام دريافت جايزه توضيحاتي را ارائه داد.

اين توضيحات كه طي نمابري ارسال شده است به شرح زير است:

چشمها را بايد شست .... جور ديگر بايد ديد...

پيشا پيش از محضر استاد عزيزم جناب نصيريان و هم‌چنين دوست گرامي آقاي هنرمند و ساير اعضاي هيات محترم داوري و تمامي جامعه‌ي سينمايي كشور پوزش مي‌طلبم ( چنان چه از رفتار من برداشتي اهانت‌آميز داشته‌اند، شايد به‌قول برخي اين نكات در جاي ديگري بايد گفته مي‌شد) گرچه به دلايل ذيل يقين دارم كه رفتار من نه تنها اهانت‌آميز نبوده، بلكه درجهت حمايت از سينماي ملي بوده است.

در پايان قضاوت را به خود اين عزيزان واگذار مي‌كنيم:

هر كس كه اثري خلق مي‌كند، دوست دارد كه اثرش مورد قضاوت عادلانه قرار گيرد. در اكثر مواقع پس از داوري‌ها عده‌اي كه جايزه نگرفته‌اند، سر به عصيان برمي دارند و داوري‌ها را نقد مي‌كنند و از اين كه جايزه نگرفته‌اند، شكايت دارند. اما دوستان، حكايت من حكايت ديگري بود.

زماني كه براي فيلم سنتوري كانديدا شدم، حقيقتا تعجب نكردم! اما زماني كه ديدم اين فيلم فقط در دو رشته نامزد دريافت جايزه شده، شگفت زده شدم. چرا كه بنا به گفته‌ي بسياري از كارشناسان اين فن، سنتوري بهترين فيلم آقاي مهرجويي است. حالاچرا هيات محترم داوران امسال نظر ديگري داشت، بحث سليقه است و اين مقال، مجال آن نيست.

درخواست اين جانب از هيات محترم داوران براي بازبيني فيلم در خلوتشان نه طعنه بود و نه كنايه. تنها درخواستي بود و طرح اين مساله كه اگر يكبار ديگر در خلوت خود و به دور از هياهو و با آرامش بيشتر سنتوري را ببينيد، آيا هم‌چنان بر رأي خود هستيد و اين فيلم را شايسته‌ي كانديداهاي بيشتر مي‌دانيد يا خير؟ آيا اين توهين است؟ اگر تشكيك در رأي صادره وجود داشته باشد، توهين به حساب مي‌آيد !

آن چه از وانهادن سيمرغ برروي زمين بيان شد، سخني مبهم بود در باب بي‌احترامي به سيمرغ !

اولا كه من اصولا با مقدس كردن هر چيزي و شي و اسمي مخالفم و آن را توهين آشكار به مقدسات واقعي مي‌دانم. در ثاني نمي‌خواستم موقع صحبت كردن سيمرغ را در آغوش بگيرم، چون آن را متعلق به همه‌ي عوامل فيلم مي‌دانستم. از طرفي ديگر چون در كنار ميكروفون ميزي تعبيه نشده بود، در اين فكر بودم كه جايي براي جايزه‌ام پيدا كنم . بعد از آن كه خسروي(شكيبايي) نازنينم هنگام رفتن روي سن، آن را بوسيد، به اين فكر كردم كه سن براي اهل هنر مكان با ارزشي است و بسياري از بزرگان و پيشكسوتان زيباترين تواضعشان بوسيدن خاك صحنه بوده، پس قراردادن جايزه روي سن و فرش قرمز پهن شده روي آن نه تنها توهين نيست، بلكه كاري ست درباب احترام و ارزش گذاشتن به سيمرغ !

گفتم مهرجويي بزرگ بي‌نياز از جايزه است و برخي ناراحت شدند! هنوز هم اين باورم كه جايزه نيازمند مهرجويي ست.

دوستان عزيز و منتقدان محترم، خوب مي‌دانند كه در اين هفت سالي كه در خانواده‌ي سينما هستم، هيچ وقت عضو فرقه‌اي و گروهي و باندي نبوده و نيستم و هميشه مستقل فكر كردم و مستقل حرف زدم و مستقل كار كردم. از اين به بعد هم اين چنين خواهد بود.

در انتها با ايمان و يقين به آن چه گفته‌ام، از خداوند متعال تقاضا دارم، كمالات و اداراك و انسانيت را آن چنان در نهاد ما پرورش دهد تا هميشه از سوء تفاهم ها بدور باشيم و خوش بينانه به وقايع اطراف نگاه كنيم و به ياري هم در راه تعالي فرهنگمان بكوشيم.

(آمين . بهرام رادان.26 بهمن 85 )
Image and video hosting by TinyPic


چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 توسط روژان ! |

این عکس زیبای دو نفره رو دوست خوبمون آقای پیام ایریایی گرفتن.(مرسی پیام) Image and video hosting by TinyPic
Image and video hosting by TinyPic

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 توسط روژان ! |

طراحی روژان از فیگور زیبای بهرام رادان

لوگوی رادان رو قبلاً تو سایتش دیده بودید من جدیداً لوگوی روژان (اسم خودم) رو از روی لوگوی رادان طراحی کردم نظراتونو در مورد لوگو برام بزارید

این لوگوی رادان

Image and video hosting by TinyPic

و اینم لوگوی روژان


Image and video hosting by TinyPic
این طراحی رو پارسال کشیدم (تقدیمش می کنم به بهرام رادان عزیز و به همه ی رادانی ها)

Image and video hosting by TinyPic

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 توسط روژان ! |

ابوالحسن داودي: رادان بطور فشرده زبان آلماني ياد گرفت

فيلم‌برداري «زاد بوم» به كارگرداني ابوالحسن داودي از اوايل هفته‌ي آينده در آلمان ادامه پيدا مي‌كند و همزمان تدوين آن توسط بهرام دهقاني آغاز شده است.
داودي امروز  با بيان اين‌كه 80 درصد كار در قشم و تهران فيلم‌برداري شده است، در ادامه تصريح كرد: صحنه‌هاي باقي‌مانده در آلمان و دبي گرفته خواهد شد كه در صحنه‌هاي آلمان كه دوهفته به طول خواهد انجاميد، بهرام رادان و عزت‌الله انتظامي به همراه سه بازيگر آلماني مقابل دوربين خواهند رفت.
او همچنين توضيح داد: به علت گرفتاري كه عوامل فيلم داشتند، بعضي از آن‌ها از جمله فرج حيدري مدير فيلم‌برداري فيلم، در آلمان همراه ما نخواهند بود كه صحنه‌هاي آن‌جا توسط كلاوس بوش فيلم‌برداري آلماني فيلمبرداري خواهد شد.
داودي گفت: بهرام رادان از مدتي قبل براي حضور در صحنه‌هاي آلمان يك دوره‌فشرده زبان آلماني را گذرانده است. او با بيان اين‌كه بعد از آلمان صحنه‌هاي دبي را فيلمبرداري خواهيم كرد، گفت: پگاه آهنگراني و مهدي سلوكي بازيگران ما در آن‌جا خواهند بود كه اميدواريم فيلم‌برداري تا پايان ارديبهشت‌ به پايان برسد و در نهايت «زادبوم» در پاييز آماده نمايش شود.بنا بر اين گزارش، ابوالحسن داودي به همراه بهرام رادان پنج‌شنبه ـ 29 فروردين ماه ـ زودتر ساير عوامل گروه براي چك كردن برخي صحنه‌ها راهي هامبورگ خواهند شد.
بازيگران ايراني اين فيلم عبارتند از: عزت‌الله انتظامي، بهرام رادان، رويا تيموريان، مسعود رايگان، پگاه آهنگراني، مهدي سلوكي، هوشنگ توكلي، احمد كاوري، رضا آحادي، علي مردانه، صديقه كيانفرد، افشين نخعي، احمد حبيب‌زاده، يعقوب‌ نژاد غفوري، احمد بازماندگان قشمي، سميه زارعي، محمد ركني.
بازيگران بخش آلمان: رناته بيليب ترو Renate Bleibtreu، اولريكه كارگوس Ulrike Kargus،هنده كلاين Hande Klein و علي راستاني
عوامل فيلم «زادبوم» عبارتند از: تهيه‌كننده و كارگردان: ابوالحسن داودي، مجري طرح و مدير توليد: بيتا منصوري، سرمايه‌گذاران: سازمان سينمايي سوره – بنياد سينمايي فارابي، مدير فيلم‌برداري: (ايران) فرج‌الله حيدري، مدير فيلم‌برداري: (آلمان) كلاوس بوش، طراح صحنه: ژيلا مهرجويي، طراح گريم: رضا رادمنش، صدابردار: عباس رستگارپور، برنامه‌ريز و دستيار اول كارگردان: داريوش عبادي، منشي صحنه: افسانه زماني.
Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 توسط روژان ! |

گزارش مراسم خیریه بهرام رادان در کهریزک

 بهرام رادان برای سال 1387 علاوه بر فعالیت های سینمایی معمول خود، اقدام به برگزاری یک تور بزرگ سراسری خیریه نموده است که در نخستین گام، لحظه تحویل سال سر سفره هفت سین مجتمع کهریزک حضور یافت. مراسم تحویل سال نو در سالن اجتماعات این مجتمع با حضور مسئولین، متصدیان و مدیران مرکز، گروه بانوان نیکوکار، بیماران و سالمندان مقیم مجتمع و مردم علاقمند از یک ساعت پیش از لحظه حلول سال نو آغاز و تا ظهر یکم فروردین 87 ادامه داشت.

 بهرام رادان در حالی سال 86 را به پایان رساند که توقیف سنتوری و سپس پخش قاچاق سی دی های آن، توقف فیلم کارناوال مرگ، اکران بد فیلم چهارانگشتی و تعطیل شدن فیلمبرداری فیلم تردید را به عنوان مهمترین اتفاقات ناخوشایند این سال از سر گذرانده بود. رادان سال 1387 را با همکاری در کنار عزت الله انتظامی در فیلم زادبوم ابوالحسن داودی آغاز نموده و با بی پولی حمید نعمت الله ادامه خواهد داد. او برای سال 1387 علاوه بر فعالیت های سینمایی معمول خود، اقدام به برگزاری تور بزرگ سراسری خیریه نموده است که در نخستین گام، لحظه تحویل سال سر سفره هفت سین مجتمع کهریزک حضور یافت. مراسم تحویل سال نو در سالن اجتماعات این مجتمع با حضور مسئولین، متصدیان و مدیران مرکز، گروه بانوان نیکوکار، بیماران و سالمندان مقیم مجتمع و مردم علاقمند از یک ساعت پیش از لحظه حلول سال نو آغاز و تا ظهر یکم فروردین 87 ادامه داشت. رضا صادقی در معیت همراهان اش به دعوت بهرام رادان در این مراسم حاضر بود و به اجرای چندین قطعه نیز پرداخت که با استقبال فراوان حضار روبرو گردید. از جمله برنامه های دیگر این جشن اجرای موسیقی عرفانی و دف نوازی و همچنین اجرای قطعه ای توسط دو تن از معلولین جوان مرکز بود. بعلاوه سخنرانی های کوتاهی نیز توسط متولیان و مدیران مرکز و گروه های همکار در راستای خوش آمد گویی و تبریک سال نو و همچنین توضیح برنامه های سال آتی ایراد گردیدند. بهرام رادان نیز طی صحبت کوتاهی به حضار تبریک گفت و سالی سرشار از پیروزی و بهروزی برای تمام حاضرین و نیز مجموعه کهریزک آرزو کرد. رادان 500 شاخه گل مریم و نیز به میزان مصرف یک ماه مواد شوینده و بهداشتی مجموعه را به عنوان هدیه سال نو به موسسه نیکوکاری کهریزک تقدیم کرد. در این رابطه کسانی که رادان را در این امر خیر همراهی کرده بودند، هدایای نقدی و غیر نقدی خود را طی مراسم ارائه نمودند که توسط مجری برنامه اعلام گردید و بدین شرح می باشد: مجله خانواده سبز که پوشش خبری این مراسم را به صورت اختصاصی نیز بر عهده داشت مبلغ بیست میلیون ریال، شرکت رنگ الوان به مدیریت آقای علیخانزاده مبلغ بیست میلیون ریال، شرکت بازرگانی فرش به مدیریت آقای میناخانلو ارائه تعداد مورد نیاز فرش مجموعه و شرکت زیبا کار دارو (به مدیریت اشتری – سعیدی) 300 عدد مسواک برقی. همچنین رضا صادقی و گروه همراه اش مبلغ ده میلیون ریال به عنوان عیدی به موسسه خیریه کهریزک تقدیم نمود و تهمینه میلانی وسایل آتش بازی ایمن جهت جشن چهارشنبه سوری مجتمع را تدارک دیده بود. حضور رادان سر سفره هفت سین موسسه کهریزک در حالی بود که همگان علاقمند به همراهی با عزیزان و خانواده خود در این لحظه خاص هستند و با این حال استقبال عمومی از حضور رادان غیر منتظره و مثال زدنی بود و گرویدن خیل عظیم علاقمندان به این مراسم فضایی خاطره انگیز و بیاد ماندنی را برای حضار رقم زد. برنامه بعدی از تور نیکوکاری رادان با توجه به فیلمبرداری فشرده زادبوم و حضور بدون فاصله سر پروژه بی پولی بجای 8 اردیبهشت ماه (سالروز تولد  بهرام رادان) احتمالا در یکی از روز های نیمه دوم اردیبهشت ماه و در یکی از خانه های ایتام تهران که متعاقبا نام آن اعلام می گردد، برگزار خواهد شد. همچنین مرحله سوم از این طرح نیز اواخر خرداد ماه در سالروز زلزله رودبار و منجیل و میان بازماندگان حادثه برنامه ریزی شده است.
Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

اتوبان چمران – ساعت 6 صبح

طبق هماهنگي‌هاي به عمل آمده قرار بر اين شد كه رادان و تني چند از دوستان نيكوكارش به همراه رضا صادقي ساعت شش صبح در اتوبان چمران – پل گيشا، دور هم جمع شوند و همه به سوي كهريزك برويم، با توجه به اين‌كه روز اول نوروز خيلي از تهراني‌ها به بهشت زهرا مي‌روند و ترافيك سنگيني در آن منطقه به وجود مي‌آيد، سعي كرديم كه يك ساعت پيش از تحويل سال خودمان را به كهريزك برسانيم. ايران ساعات پاياني سال 86 را مي‌گذراند و تا ساعاتي ديگر وارد سال 87 خواهيم شد... چند اتومبيل پر از لوازم كه هديه‌اي براي ساكنين كهريزك است، هم همراه ماست.

مدير برنامه‌هاي رادان، بازل و همچنين خانم ميري هم به ما ملحق شدند كه جا دارد از زحمات آنان تشكر ويژه‌اي به عمل آوريم. خوشحاليم كه در آن روز دوربين خانواده‌سبز به همراه اين دوستان و هنرمندان بود. پس از طي مسير يك ساعته، به كهريزك مي‌رسيم، آن روز براي كاركنان و همچنين ساكنين كهريزك روز خاصي است، مي‌دانيد چرا؟ به اين خاطر كه همه فكر مي‌كنند با آمدن سال جديد زندگي يكنواختشان عوض مي‌شود... از اين رو به خودشان تلقين مي‌كنند كه خوشحال باشند. اتومبيل‌ها را پارك مي‌كنيم، وارد سالن اصلي محل برگزاري جشن نوروز مي‌شويم، اولين چيزي كه باعث جلب توجه ما مي‌شود، يك سفره هفت‌سين بزرگ شش، هفت متري است، كه با زيبايي هر چه تمام‌تر آراسته شده، همچنين انواع و اقسام شيريني‌ها كه به همت بانوي نيكوكار «شيرين آذربا» و همكارانش تهيه شده است. او از ياران ديرين آسايشگاه كهريزك است... اين بانوي نيكوكار بيش از سي سال، كام معلولان و سالمندان كهريزك و مهمانان آنها را شيرين كرده است و همچنان به اين كار ادامه مي‌دهد. آنها تعدادي سالمند را بر روي صندلي‌هاي سالن نشانده‌اند و حتي خانواده‌هايشان هم به آنها ملحق شده‌اند از طرفي معلولين هم با ويلچرهاي‌شان خود را به سالن برگزاري مراسم تحويل سال رسانده‌اند. تا ساعت هشت و 45 دقيقه يعني نيم ساعت پيش از مراسم تحويل سال، چيزي حدود هزار نفر جمعيت در سالن هستند.

آنها با ديدن بهرام رادان و رضا صادقي خوشحال مي‌شوند و خنده بر لبانشان نقش مي‌بندد. دو، سه نفر هم با پيراهن‌هاي يكسره قرمز و صورت‌هاي سياه، نقش حاجي فيروز را بازي مي‌كنند.

يكي از معلولين هم كه از ناحيه دست معلول است، پشت كيبورد نشسته است و موسيقي مي‌نوازد، لابد مي‌پرسيد چطور؟، با استفاده از يك چوب كه در دهانش است و با حركات سر و صورت، اين چوب را بر روي كليدهاي كيبورد مي‌نوازد و موسيقي دلنشين از بلندگوهاي سالن به گوش مي‌رسد. حاضران در سالن دست مي‌زنند، رضا صادقي از ديدن اين فرد تعجب مي‌كند و خودش را به او مي‌رساند و او را تشويق مي‌كند و به همت او آفرين مي‌فرستد.به طور حتم مي‌دانيد كه رضا صادقي هم در كودكي بيمار شد و از ناحيه پا آسيب ديده است تا جايي كه با عصا راه مي‌رود...

 مراسم با تلاوت قرآن و پخش سرود جمهوري اسلامي ايران، نيم ساعت قبل از تحويل سال آغاز مي‌شود، سپس يك شاعر، دقايقي اشعاري درباره نوروز مي‌خواند و پس از آن يك گروه موسيقي سنتي تا تحويل سال، موسيقي‌هاي شادي اجرا مي‌كنند، زماني كه سال تحويل مي‌شود، همه حاضران در سالن خوشحال هستند. اما هستند افرادي كه در آن لحظات بي‌تفاوت مي‌باشند و آن لحظات است كه اگر از نزديك شاهد آنان باشي، زندگي براي شما نگاه ديگرش را نشان خواهد داد، يا به عبارتي نگاهتان به زندگي عوض مي‌شود.

جواني در گوشه‌اي از سالن بر روي ويلچر به شكل قوز كرده نشسته، مي‌گويند سال‌هاست كه به همين شكل باقي مانده و نمي‌تواند حركت كند، بهرام رادان خودش را به او مي‌رساند و عيد را به او تبريك مي‌گويد وي از ديدن بهرام خوشحال مي‌شود و خودش را در آغوش او جا مي‌دهد. جواني 28 ساله در گوشه‌اي ديگر از سالن بر روي ويلچر نشسته است، انگار زندگي برايش معنايي ندارد، مي‌‌گويند آلزايمر گرفته و چيزي را به ياد نمي‌آورد، او تنها 28 سال سن دارد، در گوشه‌اي ديگر چشمم به دو نفر ديگر برمي‌خورد كه آنها هم از ام‌اس رنج مي‌برند، هر دوي‌شان جوان هستند، يكي 23 ساله و ديگري 25 ساله...

زماني كه آنها را مي‌بيني به واقع تمام تجملات اين زندگي مادي براي آدم بي‌معني مي‌شود، آخر چرا؟ چه حكمتي است كه بايد اين گونه باشند، آنها تنها جمعيتي را مي‌بينند كه به اين ور و آن ور مي‌روند، عده‌اي كه در حال دست زدن هستند، اما نمي‌توانند تفاوتي را احساس كنند، زندگي براي آنان تاريك است، خداوند شفايشان بدهد.

پيرمردي در كنار در ورودي اصلي سالن است، به او مي‌گويم، چرا داخل نمي‌نشينيد، مي‌گويد دلم هواي فرزندانم را كرده است، هفت سالي است كه آنان را نديده‌ام نمي‌دانم چه كار مي‌كنند راستي يك عكس از من بگير و داخل مجله بنداز... او خانواده‌سبز را خوب مي‌شناسد، چرا كه سال‌هاست نشريه‌مان به كهريزك مي‌رود تا اوقات فراغت سالمندان را در آنجا پر كند، عكسش را مي‌گيرم، لبخندي تحويل مي‌دهد به من مي‌گويد: جوان! مي‌داني درد من چيست؟ مي‌گويم: بيماري؟ مي‌گويد: نه. من تنهام... چند سال پيش كه فرزندانم به خارج رفتند، تنهايي اذيتم مي‌كرد، از اين رو به اينجا آمدم تا ديگر تنها نباشم، پشت سرت را نگاه كن، اون آقا رو ببين او هم مثل من تنهاست، اين تنهايي سرانجام ما را بيمار مي‌كند، آن گاه قطراتي اشك از چشمانش جاري مي‌شود. دلم برايش مي‌سوزد، مي‌گويد جوان قدر جوانيت و سلامتي‌ات را بدان كه غير از اين دو همه چيز اين دنيا فاني است. دوباره مي‌گويد: عكسم را مي‌اندازي. مي‌گويم خيالت راحت باشد.

بانو بهادرزاده و پس از او محمدرضا صوفي‌نژاد مدير كهريزك و سپس محسن پزشكي مدير روابط عمومي كهريزك دقايقي پاي تريبون مي‌روند و از فعاليت‌هاي كهريزك مي‌گويند. پزشكي در گوشه‌اي از گفته‌هايش مي‌گويد، هزينه سالانه كهريزك چيزي حدود هشت ميليارد تا نه ميليارد تومان است كه كمك‌هاي مردمي باعث شده ما همچنان بر روي پاي خود بايستيم، سپس آنتراكي داده مي‌شود و از مهمانان پذيرايي مي‌شود، در همين فاصله رادان و صادقي به داخل جمعيت مي‌روند و با آنان تصاوير يادگاري مي‌گيرند.

در اين فاصله به ياد گفته‌هاي مديريت كهريزك صوفي‌نژاد مي‌افتم كه در پايان گفته‌هايش مي‌گفت: و خلاصه كلام اين‌كه، در اين لحظات حساس، خداوند سبحان ما را توفيق خدمت به پدران و مادران عزيزي عنايت فرموده كه در اين وادي ايمن و آسوده كسي را ندارند جز شما، پس با اين نعمات الهي با خوشرويي و متانت برخورد كنيد كه اجري مضاعف داشته و داريد. اگرچه من و تو نه براي گرفتن پاداش بلكه صرفا براي نفس خدمت، خدمتگزار جامعه بزرگ كهريزك بوده و خواهيم بود كه پاداشي بس بزرگ دارد.بنابراين، زيباترين گل‌هاي دنيا را تقديم شما و كاركنان زحمتكش آسايشگاه كرده، نوروزتان را صميمانه شادباش گفته و آرزومندم لحظه‌ها، تكرار حضور براي تامين رفاه، آسايش و امنيت شما عزيزان بوده باشد و اما سفارش به اعضاي محترم خانواده بزرگ كهريزك، اين‌كه در مقابل خدمات كاركنان زحمتكش و خادمان آسايشگاه صبر و خويشتن‌دار باشيد، روح شكيبايي، تحمل و صبر پيشه كنيد و قدرشناس زحمات آنان باشيد.بانو بهادرزاده هم مي‌گفت: در اين لحظات مي‌انديشم كه چگونه عشق به خدمت در اين مكان در وجود هزاران نيكوكار ريشه دواند كه به راستي در اين 36 سال هيچ نفسي، بي‌انديشه آنجا روا نبود و هيچ بهاري زيباتر از بهار كهريزك معني نمي‌يافت.

نوروز 1387 از راه رسيد و آسايشگاه كهريزك با افتخار به عرصه 37 سالگي خويش قدم مي‌نهد.
 
يكي از دوستان بهرام رادان كه تاجر فرش است، فرش‌هاي نفيسي را به كهريزك اهدا مي‌كند، خود رادان هم كمك‌هاي زيادي به همراه دوستانش به كهريزك مي‌كند، براي مثال صدها مسواك برقي كه يك قلم از كمك‌هاي او بود به كهريزك اهدا مي‌كند، رضا صادقي كه به جز خوانندگي، مديريت رستوران بلك‌شاپ را در خيابان شيخ بهايي تهران برعهده دارد، كمك نقدي مي‌كند. با هرمز شجاعي‌مهر تماس مي‌گيريم كه مبلغ اهدايي خانواده‌سبز را از او بپرسيم، اما به خاطر حضور در «جام‌جم» گوشي همراهش خاموش است، از اين رو با سردبير خانواده‌سبز مهدي اسماعيل‌تبار تماس مي‌گيريم و او هم از پشت تلفن به ما مي‌گويد كه خانواده‌سبز هم مبلغ ...ميليون تومان به كهريزك كمك مي‌كند، پزشكي از حاضران در سالن مي‌خواهد كه تشويق كنند... حالا ديگر همه خوشحاليم، كمك‌هاي زيادي از سوي چند شركت توليدي بهرام رادان، رضا صادقي و مجله خانواده‌سبز در اولين ساعات سال 87 براي اين آسايشگاه خيريه جمع شده است.

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 توسط روژان ! |

یه نقاشی جدید از بهرام

این طراحی رو جدیداً از بهرام کشیدم  
Image and video hosting by TinyPic

جمعه بیست و سوم فروردین 1387 توسط روژان ! |

بهرام و مدل موی جدیدش

امیدوارم از عکسهای مراسم کهریزک خوشتون اومده باشه  راستی میدونیم که بهرام موهاشو کوتاه کرده نظراتونو در مورد مدل موی جدید رادان بدید.  از نظر خود من که بهرام رادان باموهای بلند مردانگی و جذابیت خاصی داره ولی موی کوتاه هم تنوع زیبایی به چهره اش بخشیده و بهش میاد شما هم نظر بدبد مرسی !!!
((از آقای امیر قادری و خانم میری که ترتیب این مصاحبه و عکسهای زیبا رو دادند ممنونم!))
Image and video hosting by TinyPic

سینمای ما - : یادته بهرام اون روزی که همدیگر رو سر صحنه سنتوری دیدیم؟ بعد تو گفتی شخصیت علی سنتوری رو از ‏طریق دقت روی حرکات و اداهای خود داریوش مهرجویی داری بازی می کنی‎.‎‏ اون موقع هنوز فیلمبرداری ‏بعضی صحنه ها باقی مونده بود...‏ آره. ولی منظورم حرکات خود مهرجویی نبود. بیش تر منظورم اون بازی بود که مهرجویی سر صحنه انجام می داد تا ایده ‏هاش رو به من منتقل کنه.‏


  ولی مثلا عزت ا... انتظامی را ببین. انگار واقعا همین کار را کرده. یعنی بخش مهمی از شخصیتی رو که در ‏فیلم های مهرجویی بازی می کنه، انگار بر اساس رفتار و ادای خود مهرجویی ساخته. ‏   آره خب. ببین، مهرجویی آدم خیلی بزرگیه...‏

  بازی در نقش یه معتاد، هم یه فرصته و هم گرفتاری های خاص خودش رو داره. یه فرصته چون بین مردم ‏دیده می شه، اما گرفتاری اش اینه که قبل از تو خیلیا بازی کردن و توی چنین نقشی، موفق هم بودن. حالا ‏تو باید جوری بازی کنی که برای ملت تکراری نشه...
  آخه دو جور معتاد داریم. معتادای این روزا با قدیمیا فرق می کنن. این مقایسه بیشتر توی "شمعی در باد" ذهن ام رو ‏مشغول کرده بود.در شمعی در باد نوعی نقش معتاد بود که نظیرش کمتر دیده شده بود.چون ماده مصرفی اون معتاد تازه ‏شناخته شده بود اما علی سنتوری ، بیشتر معتادی بود که برای اکثریت مردم به نوعی آشنا و قدیمی بود. از طرف دیگر ‏وقتی توی فیلمی از داریوش مهرجویی بازی می کنی، همه چی فرق می کنه. یادم هست در جلسات تمرین، من اون ‏چیزی که بلد بودم رو انجام می دادم. بعد حواس ام به مهرجویی بود که به کدوما واکنش نشون می ده . سعی می کردم ‏اون بخش هایی رو که مهرجویی نسبت به اش واکنش مثبت داشت، جدی تر بگیرم. اما این مال یکی دو هفته اول ‏تمرین بود. بعدش راهنمایی های مهرجویی، در حد یک جور روتوش به نظر می رسید. افتاده بودیم روی غلتک. مثلا ‏صحنه ای که علی توی خونه اش نشسته و پدرش وارد می شه. این صحنه رو من می خواستم با اغراق کمتری بازی کنم، ‏اما مهرجویی از من بیش تر می خواست به نظرم کمی هم تیپ سازی شد. ولی توی تمرین تشویق ام می کرد و بالاخره ‏همان هم اجرا شد. ‏


  این که درباره این صحنه می گی، همون چیزیه که در یک دید کلی، درباره همه حضورت در "سنتوری" هم ‏می شه گفت. به عنوان یک بازیگر، یک جور از خودگذشتگی برای حضور تو در این فیلم می شه تصور کرد. ‏نه این که فقط حاضر بشی چهره ات رو زشت کنی یا این که لباسای ضایع بپوشی. نه. از این ها مهم تر انگار ‏حاضر شدی به عنوان یک بازیگر جوون با تجربه های در حال گسترش، به خاطر این فیلم و فیلمسازش، از یه ‏سری مرزها و حدها رد بشی...
  این البته فقط مربوط به داریوش مهرجویی نیست. سر فیلم مثلا سعید سهیلی هم من خودم رو کاملا در اختیار فیلمساز ‏قرار می دم. بقیه اش بستگی به اون داره. مهرجویی تونست از من کار بکشه. مثلا "بادبادک باز" رو که دیدم به نظرم ‏رسید که همایون ارشادی می تونه بازیگر خوبی بشه. چرا همیشه فکر می کردیم یه نابازیگره؟ او سربلندترین بازیگر فیلم ‏مارک فورستر است. کتاب اش (بادبادک باز) رو قبلا خونده بودم. همایون نزدیک ترین اجرا به شخصیتی بود که توی ‏خیال خودم از این نقش موقع خوندن کتاب ساخته بودم. این رو هم به ات بگم که هیچ بازیگری نمی ره تا فیلم بد بازی ‏کنه. روز اول با کمال حسن نیت می ره سر صحنه و تازه بعد از اونه که کم کم می فهمه طرف کارگردان اش، چند مرده ‏حلاجه و چه قدر بارشه. روز اولی که من سر یه پروژه می رم ، پالت رنگ ام رو باز می کنم و موجودی ام از طیف های ‏مختلف تواناییم رو نشون اش می دم. از این به بعد کارگردانه که کژی های من رو کنترل می کنه و یادم می آره که ازم ‏چی می خواد. و من یاد میگیرم که که فیلمسازم چه توقعی ازم داره. چی می خواد و در چه حد می خواد. مرحله ‏روتوش از این جا به بعده که شروع می شه. ‏


  خب، حالا درباره مهرجویی اوضاع و احوال چه جوری بود؟
  مشخصه مهرجویی اینه که از اون دست روشنفکراییه که به شدت روشنفکر نبودن رو بازی می کنه. با هوشمندی هم این ‏کارو رو انجام می ده. چون از یک ثروت خدادادی به اسم هوش برخورداره و پشت اش گرمه. به همین خاطر هم هست ‏که هر کاری می کنه، هر فیلمی که می سازه، مردم خوششون می آد. شاید چون مردم اش رو خیلی خوب می شناسه. ‏می دونی که مهرجویی سال ها خارج از ایران زندگی کرده. از طبقه روشنفکری خاصی می آد. اما به نظرم ایرونی ترین ‏فیلمسازه بعد از علی حاتمی. مهرجویی اون چیزایی رو از این مردم و مملکت اش خوب می شناسه که ظاهرا هیچ وقت ‏باهاشون دم خور نبوده و مستقیم تجربه شون نکرده. مثلا ببین در مهمان مامان چطور با آدام و رسوم مردم جنوب شهر ‏آشناس. اون هم کسی که بعید می دونم هیچ وقت دو زانو پای سفره نشسته باشه. ‏


  به نظرت رسیده که این چیزا، این واکنش و شناخت، غریزیه یا از روی مطالعه و شناخت به شون رسیده؟
  هر دو تاش. همین قصه "سنتوری" رو بخون. فیلم رو فراموش کن. قصه اش رو بخون. اصلا انگار نه انگار که فیلم مهمی ‏قراره از توش بیرون بیاد. اما مهرجویی از اون یه فیلم حیرت انگیز بیرون می کشه. سر صحنه هم فکر نکن کار خاصی می ‏کنه. فقط حواس اش به همه چی هست. یادمه سر "سنتوری"، فیلم مشاور اعتیاد داشت. اما مهرجویی تصمیم خودش رو ‏می گرفت. مثلا می گفت از این حالت، این قدرش رو می خوام. طرف هم هر چی داد می زد که این جوری واقعی نیست، ‏مهرجویی زیر بار نمی رفت ما هم حرف کارگردان رو گوش می کردیم. نتیجه اش رو هم دیدین. حق با مهرجویی بود. ‏


  اصلا این ماجرای آشنایی تو و مهرجویی و ارتباط ات با پروژه از کجا شروع شد؟
  ارتباطی نداشتیم. به جز گپ کوتاهی سر پروژه میهمان مامان. خبر رسید که آقای مهرجویی برای پروژه جدیدش دنبال ‏یک بازیگر جوان می گرده ولی هیچ کس به خاطرش با ما تماس نگرفت. همکاران نزدیکم تعجب زده بودن و می گفتن ‏همه بازیگرای سینما رفتن و تست دادن. تو چطور نرفتی؟ از این ماجرا حدود یه سال گذشت. تا این که یه روز که رفته ‏بودم سر پروژه "خون بازی"، خواهر آقای مهرجویی، خانم ژیلا مهرجویی رو دیدم. ایشون از دیدن من متعجب شد چون ‏گویا بعضی از دوستان گفته بودند که من سفر هستم و به این زودی ها هم بر نمیگردم!! به هر حال پس از چند روز ‏محمدرضا شریفی نیا بود که تماس گرفت و به ام گفت برم دفتر و تست بدم. رفتم اون جا و اون موقع گریم شدم که ‏مهرجویی وارد شد و گفت همین خوبه و عکس بگیرین و ........‏


  یه نکته درباره مهرجویی وجود داره، خودش هم به نظرم توی برخوردای روزمره به این تلقی دامن می زنه، که ‏خیلی گیج و حواس پرته و حواس اش به اتفاقایی که دور و برش می افته نیست. واقعا این جوریه؟   خب، حواس اش به همه چیز نیست. ولی به اون چیزی که باید باشه هست. مثلا خیلی از وقت ها سر صحنه به این ‏نتیجه رسیدم که او همه چیز رو میشنوه؛ اما کاملا بی تفاوته و فقط اون جایی که موضوع بحث براش جالب بشه گوش ‏می کنه.‏

  سر صحنه اوضاع چه طور بود؟ خوش می گذشت؟
  نمی دونم منظورت از خوش گذشتن چیه. فقط این رو می دونم که توی هفتاد روزی که برای فیلمبرداری می رفتیم سر ‏لوکیشن های مختلف؛ من سرحال و پر انرژی باقی موندم. این قدر علی سنتوری رو دوست داشتم و محیط و آدمای سر ‏کار رو دوست داشتم که هر روز صبح با کمال میل می رفتم سر کار. به نظرم همین جو فوق العاده پشت صحنه بود که ‏توی فیلم اثر خودش رو گذاشت. ‏


  این نکته خیلی جالبیه. سنتوری یه فیلمه درباره یه آدم درب و داغون در یه محیط درب و داغون تر، اما ‏عوض این که فیلم مفلوکی باشه، اتفاقا موجود خیلی سرحالیه. مهمه این خیلی. حالا هم که می گی همین ‏فضای سرحال پشت صحنه هم وجود داشته...‏
  آره. به جز صحنه های مربوط به خراب آباد...‏


  اتفاقا اون موقع خودم سر صحنه بودم. با معتادای واقعی و فضاهای واقعی. آزار دهنده بود واقعا. ‏
  آستانه تحملمون درباره سختی های کار خیلی بالا بود چون مثل یه خونواده بودیم. کارمون راندمان بالایی داشت. یعنی ‏از فرصت کم، نهایت استفاده رو می کردیم و این عالی بود. باعث می شد انرژی مون حفظ بشه و فرسوده نشیم. ‏


  ترجیح می دی کارگردان بیش تر روی همون برداشت اول حساب کنه یا هر نما رو چند بار بگیره؟ بعضیا ‏اعتقاد دارن برای یه بازیگر، بهترین اجرا، مال همون برداشت اوله. ‏   برای من هم این جوریه. ولی به شرطی که قبل اش متن رو خونده باشم، حسابی تمرین کرده باشم. مهرجویی هم به من ‏گیر نمی داد. گیرش بیش تر به بازیگرای نقشای فرعی بود. اونم به خاطر جزئیاتی که گاهی وقتا ما اصلا متوجه اش نمی ‏شدیم. ‏


  نمی ترسیدی که با این نورها و رنگ ها و آوازها، با این داستانی که ظاهرا پیش از این بارها گفته شده، ‏محصول نهایی چیز مبتذل و پیش پا افتاده ای از آب دربیاد؟ ‏
  اصلا. اعتقادی که گروه به کارگردان داشت، خیلی خیلی بیشتر از این حرف ها بود. اگه مهرجویی می گفت دایره زنگی ‏بردارین و توی خیابون بچرخین، بازم این کارو می کردیم. من سر کار کارگردان های نامی و مشهور دیگه ای هم بودم. ‏دیدم که گروه پشت دوربین گاهی حتی پروژه رو مسخره می کنن. قبول اش ندارن. اما در مورد آقای مهرجویی اصلا این ‏طوری نبود. همه به شون ایمان کامل داشتن. کسی چنین اجازه ای به خودش نمی داد.‏


  اولین نمایی که گرفتین، کدوم یکی بود؟ ‏
  همون نمای اولی که توی فیلم هم می بینین. وقتی علی سنتوری از پله های مترو می آد بالا. ‏


  نمای ساده و البته خیلی خوبیه. تعریف می کنی که اون روز چه اتفاقی افتاد؟   روز اول بود و زیاد با گروه اخت نبودم. نشسته بودم زیر سایه درختی اون اطراف که مهرجویی اومد سراغ ام. یه سوال و ‏جوابی بین ما رد و بدل شد و بعدش رفت. از اون لحظه یه دفعه احساس کردم صد ساله که آقای مهرجویی رو می ‏شناسم. ‏


  اون سوال و جواب چی بود؟
  نمی تونم بگم.!! ‏


  ای داد بی داد. یه ساعت دنبال اون لحظه پیوند بین شما می گردم و حالا می گی نمی تونم بگم؟!خب بیا ‏مسیر گفت و گو رو عوض کنیم. درباره یه سری اتفاق ها حرف بزنیم. چیزایی که به نظرم توی ذهن کاربرهای ‏سایت "سینمای ما" وجود داره و فرصت خوبیه تا به شون جواب بدی. مثلا این که چطور سنتور زدن یاد ‏گرفتی. اصلا همه نماهای سنتور زدن مال خودته؟
  اون نماهایی که فقط دو دست تو کادره، اونا پلان های کامکاره. بقیه اش هم که طبعا کار خودمه. بیست و سه روز قبل ‏از آغاز فیلمبرداری، مشخص شد که علی سنتوری من ام. یعنی تا شروع کار، فقط 23 روز وقت داشتم. هیچی هم از ‏سنتور نمی دونستم. تقریبا ده جلسه رفتم کلاس سنتور. اون جا فقط به ام یاد می دادن که مضراب توی دستهام رو چه ‏جوری نگه دارم و کجای سنتور، چه صدایی می ده. در تمام مدت فیلمبرداری هم به جز قطعه زخم زبون هیچ کدوم از ‏آهنگ ها آماده نبود که تمرین شون کنم. همه شون شب قبل از فیلمبرداری صحنه مربوط به خودشون، به دست من می ‏رسیدن! اون وقت از آقای کامکار موقع نواختن این قطعه ها تصویربرداری می کردن و نوارش رو می رسوندن خونه دست ‏من که تمرین کنم. منم مثل این بچه هایی که برای کنکور درس می خونن، خودم رو زندونی می کردم توی خونه و روی ‏این قطعه ها کار می کردم. برام خیلی مهم بود. می نشستم جلوی فیلمی که از کامکار گرفته بودن، سنتورم رو می ‏ذاشتم جلوم و هی تمرین می کردم، هی تمرین می کردم. بعد این موسیقی رو می ریختم توی آی پادم و می ذاشتم ‏توی گوشم و می رفتم می گرفتم می خوابیدم و تا صبح این قطعه ها توی گوشم پخش می شد. موقع گریم هم هدفون ‏توی گوش ام بود. یه مسئولیتی قبول کرده بودم و باید انجام اش می دادم. چون همه منتظر بودن ببینن انتخاب ‏مهرجویی از بین همه بازیگرای سینما، چی از آب درمیاد. فکر می کردم بعضی دوستان نشستن که مچ ام رو بگیرن و ‏خب این بهم انرژی مضاعفی می داد. ‏


  فکر می کردی سنتوری یه اتفاق توی کارنامه فیلمسازی ات باشه؟   آره. البته الان که می بینم، دل ام می خواست بعضی صحنه هاش رو یه جور دیگه بازی می کردم. با این وجود تنها ‏فیلممه که از دوباره دیدن اش خسته نمی شم. دلیل اش بازی خوب من ام نیست. خوبی خود فیلمه. ‏


  نکته دیگه این که مهرجویی همون طور که خودش در گفت و گوهای سال های پیش اش گفته، گاهی وقت ها ‏به نفع شخصیتی که بازیگرش خارج از دنیای فیلم داره، متن فیلمنامه روتغییر می ده. عیب اش اینه که ‏بازیگری که شخصیت واقعی اش موقع بازی در فیلمی از مهرجویی فاش شده، دیگه تا مدت ها نمی تونه از ‏اون قالب دربیاد. اون نقش توی جون اش می شینه. نترسیدی که به عنوان یه بازیگر حرفه ای، این اتفاق ‏برات بیفته؟
  به هر حال امکان اش بود و امیدوارم این اتفاق برام نیفتاده باشه.‏

  چه جوری با نقش هات روبه رو میشی؟
  بیشتر با نقش ها و فیلم هام، حرفه ای و از طریق تکنیک برخورد می کنم. اگه قراره جایی از یه فیلمی اشک بریزم، به ‏جای این که به خاطرات ناگوارم فکر کنم و تحت تاثیر قرار بگیرم،یا ماهیچه های زیر چشم ها رو منقبض کنم یا به نور ‏خیره بشم، از یه ماده اشک آور استفاده می کنم و گریه رو بازی می کنم. اما توی سنتوری به نظرم حس و تکنیک رو با ‏هم تلفیق کردم. اما همون طور که گفتم، بار مسئولیتی که موقع بازی در یک فیلم مهرجویی روی دوش ام بود؛ باعث ‏شد که خیلی خیلی بیش تر از توانم سعی کنم. هیچ فرصتی رو هدر ندهم. خلاصه در جواب سوال ات باید بگم که اصلا ‏سعی نکردم که علی سنتوری را توی وجود خودم قبضه کنم. آخه ایده آل این نیست. من بلند پروازتر از این حرفام.‏


  ولی قبول کن که سنتوری، حداقل در این سال های اخیر، یه اتفاقه توی زندگی حرفه ای تو. بعد خلوص فیلم ‏های اول ات، تو از نقش ها و فیلم ها فاصله گرفتی و سعی کردی مثل یه حرفه ای باهاشون برخورد کنی. حالا ‏سنتوری یه بازگشته انگار به دوره ای که با نقش ها بی هیچ مانع و رادعی برخورد می کردی. آره؟
  همه بازیگران دنیا نقاط عطفی در کارنامه شون دارن. منتها فقط کسانی از میان ایشان بزرگ می شن که از نقاط عطف ‏به وجود آمده نهایت استفاده و تجربه را کسب کنن و تلاش کنن تا از این دست اتفاقات در عمر بازیگرشون بیشتر بیفته.‏ من به بازی بهتر در فیلم های بهتر از سنتوری محکومم ، اگه آرزو دارم که بزرگ بشم.‏

‏ ‏
  ‏ وقتی همه چی تموم شد و پروسه بازی کردن در نقش علی سنتوری به پایان رسید، بعد از این همه تمرین، ‏شد که خودت عاشق سنتور بشی؟   فکر نمی کنم که عاشق سنتور شده باشم، اما یقین دارم که سنتور نواخته شده در سنتوری با همه سنتور های شنیده ‏شده توی عمرم فرق داشت.‏


  پس چطور ادعا می کنی که همه این مدت علی سنتوری بودی؟ درک اش کردی؟ باهاش زندگی کردی؟
  من ادعا می کنم ، قضاوت با مردم... یا حق.‏

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic
Image and video hosting by TinyPic

دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 توسط روژان ! |

بهرام در کهریزک


Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 توسط روژان ! |

بهرام در کهریزک

این عکسها مربوط به تور بزگ بهرام رادان در کهریزک می باشد.Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 توسط روژان ! |

سال1387 در کنار سالمندان

راستی یادم رفته بود بگم که بهرام جان سال تحویل 1387 در کهریزک کنار سالمندان و بیماران عزیز بود  .رادان این تور بزرگ سراسری خیریه رو راه اندازی کرده  که طی آن مراسم گوناگونی در راستای همراهی و همیاری با موسسات و سازمان های مختلف خیریه در سراسر ایران و همچنین مراکز نگهداری سالمندان کودکان بی سرپرست معلولین ذهنی و جسمی و بیماران خاص پیش بینی شده است .خانم ندا میری به عنوان مشاور وی مسوولیت تدوین تدوین تمامی برنامه های این تور بزرگ را بر عهده دارد. من (روژان !) 8 سال بود که دوست داشتم بهرام رو ببینم و بالاخره تونستم سال نو رو کنار بهرام رادان عزیز باشم به زودی عکس های این مراسمو براتون میزارم. 

سه شنبه ششم فروردین 1387 توسط روژان ! |

نیما بهنود

  • این عکس جدیدا هم مدلینگ های نیما بهنود هستند . لباسهایی که نیمای عزیز طراحی کرده فوق العادست مگه نه ؟  در مورد عکسها و لباسها حتما نظر بدید    شاد باشید...

  • Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic
  • اینم  عکسهای خود نیمای خوشتیپ که این لباسارو طراحی می کنه امیدوارم همیشه موفق باشه Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

سه شنبه ششم فروردین 1387 توسط روژان ! |

بهرام رادان و نیما بهنود

Image and video hosting by TinyPic

دوشنبه پنجم فروردین 1387 توسط روژان ! |

تولد یک وبلاگ برای بهرام رادان !!!

سلام دوستان من روژان! هستم و این افتخار نصیبم شده که وبلاگی برای هنرمندی مثل آقای بهرام رادان بسازم

من بیشتر سعی می کنم از عکسهای رادان عزیز و همچنین از نقاشیهای خودم که از بهرام جان کشیدم استفاده کنم امیدوارم که بهرام رادان من رو قابل بدونند مرسی از شما ....

بیوگرافی :

تاریخ تولد : 8 اردیبهشت 1358 مدرک تحصیلی : فارغ التحصیل رشته مدیریت بازرگانی از دانشگاه آزاد اسلامی.

او را به جرات می توان یک استعداد تمام عیارو یک حادثه کم سابقه سینمای ایران دانست. اگر چه حضور اولش تنها به یک چهره و چشم آبی و زیبا محدود میشد ، اما رادان ثابت کرد که می تواند در حد و اندازه های یک ستاره بدرخشد. انتخابهای بعدی رادان در عمده موارد، آگاهانه او را به مسیری درست هدایت کرد که امروز می تواند با افتخار آن تندیس زرشک زرین را برای شور عشق نادیده بگیرید. بهرام متولد 1358 و کارشناس مدیریت بازرگانی است ، او در سال 78 در آموزشگاه هیوا فیلم بازیگری را آموخت و همان سال برای بازی در شور عشق ساخته نادر مقدس انتخاب شد. داستان عاشقانه فیلم و چهره جذاب دو جوان اول کار یعنی رادان و مهناز افشار فروش فیلم به زیبایی شکوفا شد و او امروز خود را به نمایش بگذارد. استعدادهای درونی رادان در هر فیلم در هر فیلم به زیبایی شکوفا شد و امروز ستاره ای است که مورد توجه هر کارگردانی قرار گرفته و تقریباً هر نقشی را در کارنامه اش بازی کرده. حضور بعدی او درآبی به کارگردانی حمید لبخنده باز می گردد که سال 79 ساخته شد و او در کنار سوپر استاری چون هدیه تهرانی به زور آزمایی می پرداخت. ساقی را در کنار یکتا ناصر بازی کرد که همان سال ساخته شد. اما چندان کار قابل توجهی نبود. سال 80 آواز قو از او به اکران در آمد که نقش مقابلش بر عهده ساره آرین بود. این فیلم ساخته سعید اسدی با فروش بسیار بالایی روبرو می شود و بازی رادان مورد توجه هئات داوران قرار می گیرد و او را کاندیدا دریافت جایزه نقش اول می کنند . از اینجا به بعد رادان می شود ستاره اول سینمای ایران که بالا طرفداران بیشماری مواجه بود. همان سال در تجربه فیلم کوتاه ابراهیم شیبانی با نام طلوع تاریک بازی می کند و اینگونه سال 80 را با موفقیت به پایان می رساند. محبوبیت رادان کارگردانان را متوجه او می سازد و همه به سویش هجوم می آورند. سال 81، داریوش فرهنگ از او در رز زرد استفاده می کند که یک درام ترسناک نوجوان پسند بود. فیلم برداشتی ضعیف از اثر هالیوودی می دانم تابستان گذشته چه کردی؟ که با استقبال مناسبی روبرو می شود. سپس در عطش ساخته محمد حسین فرح بخش بازی کرد که اثر چندان حرفه ای به شمار نمی رفت. بهروز افخمی در برگردان سینمایی یک اثر دشوار ادبی او را مورد ارزیابی قرار داده و این گونه فیلم عجیب گاو خونی ساخته می شود که رویکرد رادان به سینمای متفاوت و به دور از جنجال و جنبه های تجاری محسوب میشد. بازی در این نقش متفاوت به شدت مورد تحسین واقع می شود و رادان ثابت می کند که می تواند به عنوان بازیگر آثار هنری هم محسوب شود. سال 82 در سه کار درخشان به تم های بسیار متفاوت به عنوان بازی می کند که نشان از دقت انتخاب کارکترهای متفاوت داشت. ابتدا در ساخته درخشان بنی اعتماد با نام ننه گیلانه بازی می کند که از جمله بازی های اثر گذار و زیبای او به شمار می رود . او در این فیلم به نقش پسر فاطمه معتمد آریا که در بازگشت از جنگ دچار معلولیت جسمی شده و نامزدش تن به ازدواج ناخواسته داده است. رادان با نقش آفرینی خود در این قالب دشوار همه را انگشت به دهان می کند اما هیات داوران جشنواره بیست و سوم حضور او را نادیده می گیرند. سپس در اثر پر فروش شمعی در باد در کنار شهاب حسینی و حسام نواب صفوی به بازگویی مشکلات روز جوانان و مساله اعتیاد به قرص های توهم زا می پردازند . این دومین کار رادان با یک کارگردان خانم (پوران درخشنده ) بود. سپس به تیم سربازهای جمعه مسعود کمیایی می پیوندد و در واقع به جای گلزار که از بازی در فیلم کنار کشید می آید. او در رستگاری در هشت و بیست دقیقه به کارگردانی الوند در سال 83 نقشی به شدت متفاوت را تجربه می کند و باز در کنار شهاب حسینی قرار می گیرد . ازدواج صورتی در نوروز 84 اکران می شود، اما رویکردی منجر به شکست برای رادان در عرصه کمدی محسوب می شود. بهرام رادان به خاطر بازی در شمعی در باد سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول را تصاحب کرد. و همچنین برای فیلم بی نظیر سنتوری بهترین بازیگر نقش اول مرد شناخته شد و سیمرغ بلورین رو برای دومین بار از آن خود کرد. در چهارانگشتی(سعید سهیلی) در نقشهای متفاوتی بازی کرد وی فیلم کنعان را برای اکران دارد و همچنین مشغول بازی در فیلم زادبوم می باشد که به زودی برای این فیلم به آلمان خواهد رفت.  در مورد او: یک برادر به نام شهرام و یک خواهر به نام الهام و یک خواهر ناتنی به نام ژیلا دارد و حیوان خانگی او یک سگ است


بهرام رادان

بهرام رادان

بیوگرافی :
متولد 1358
مدرک تحصیلی: کارشناس مدیریت بازرگانی

- در سال 1378 در آموزشگاه هیوا فیلم بازیگری را آموخت.

- در اولین حضور سینمایی تنها به واسطه چهره اش شناخته شد: « شور عشق »

- اما فیلم به فیلم به دانش سینمایی خود افزود و توانست فوت و فن بازیگری را بیاموزد تا اینکه در چهارمین نقش آفرینی اش کاندید دریافت تندیس بهترین بازیگر نقش اول مرد در پنجمین جشن خانه سینما شد: « آواز قو »

- دو سال بعد در بیست و دومین جشنواره فیلم فجر سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول را تصاحب کرد: « شمعی در باد »

- بازی تحسین برانگیز و تاریخی او در « سنتوری » دومین سیمرغ بلورین را برای او به ارمغان آورد.

مجموعه آثار:

- شور عشق (نادر مقدس، 1378)

- آبی (حمید لبخنده، 1379)

- ساقی (محمدرضا اعلامی، 1379)

- آواز قو (سعید اسدی، 80-1379)

- طلوع تاریک (فیلم کوتاه، ابراهیم شیبانی، 1380)

- رز زرد (داریوش فرهنگ، 1381)

- عطش (محمدحسین فرح بخش، 1381)

- گاوخونی (بهروز افخمی، 1381)

- شمعی در باد (پوران درخشنده، 1382)

- سربازهای جمعه (مسعود کیمیایی، 1382)

- رستگاری در هشت و بیست دقیقه (سیروس الوند، 1383)

- ازدواج صورتی (منوچهر مصیری، 1383)

- گیلانه (رخشان بنی اعتماد، محسن عبدالوهاب، 1383)

- حکم (مسعود کیمیایی، 1383)

- تقاطع (ابوالحسن داودی، 1384)

- خون بازی (رخشان بنی اعتماد، محسن عبدالوهاب، 1383)

- سنتوری (داریوش مهرجویی، 1385)

- چهار انگشتی (سعید سهیلی، 1385)

- کارناوال مرگ (رضا اعظمیان، 1385)

- کنعان (مانی حقیقی، 1386)

- تردید (واروژ کریم مسیحی، 1386)

جشنواره ها و جوایز :
- برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد از بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر برای بازی در فیلم « سنتوری » - 1385

- برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد از بیست و دومین جشنواره فیلم فجر برای بازی در فیلم « شمعی در باد » - 1382

- کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد از پنجمین جشن خانه سینما برای بازی در فیلم « آواز قو » - 1380
  • میدونید که بهرام عزیز مانکن نیما بهنود در ایران هست و لباسهای ایرانی بهرام سلیقه زیبای نیما بهنود در نیویورک است . من یه سری عکس از لباسهای نیما رو براتون میزارم و همچنین چند تا عکس باحال از بهرام عزیزمون    مرسی !

دوشنبه پنجم فروردین 1387 توسط روژان ! |



من روژان ! هستم
بازیگرهای بسیار زیادی رو قبول دارم...استاد انتظامی پرستویی نصیریان
اما رادانو انتخاب کردم چون اساتید نیازی به وبلاگ ندارند
منظورم:(من آدمی نیستم که رادان جز رویاهام باشه من رادانو به عنوان یک بازیگر می بینم) همینو بس.
من کارشو نقد هم میکنمو گاهی اوقات هم به زمین می کوبم
پس فکر درست راجب من کنید نه فکرهای کوچه بازاری...
..............

pink_rojan@yahoo.com

روژان !
روژان !

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
سایت رسمی بهرام رادان
حامد بهدادو حبی یعنی مال منه یعنی عشق من
نیما بهنود
پایگاه خبری و تحلیلی سینما
کارگاه آزاد بازیگری امین تارخ
** سینمای ایران **
رضا عطاران
ART
استودیو طراحی هنر (Mr.Mohammadi)
گ مثل گلشیفته
بهرام سینما
عمو بهرام
جشنواره سینمای ایران
علی سنتوری
سنتوری ها
سینمای نو
(بانوی بزرگ ایران،گلشیفته فراهانی)
بهرام رادان، ستاره سینمای ایران
تازه‌های باران كوثری
جودی ابوت
ترانه علیدوستی
نجوا
گرافیک
اندر احوالات بهرام خان رادان
برادران همیشگی گلشیفته فراهانی
صد دل عاشق سینما
وب سایت سینمایی سی نگاه
مداد سیاه من
عمو بهرام و دايي علي
30nema
بهترین وبلاگ عکس
bahramzhotten
احمد احمدی(عکاس سینما)
سایت اختصاصی هنر
انجمن بازیگران سینمای ایران
محمدرضا فروتن (مرجان فروتن)
هواداران باران کوثری
T.a.t.u
وبلاگ گلشیفته فراهانی
محمدرضا شریفی نیا مرد 1000چهره
فیلترشکن
منفی مثل حامد بهداد
استودیو طراحی هنر (رامین محمدی)
سید محمد خاتمی
سایت رسمی فاطمه معتمد آریا
spotlight
کوروش ستوده (عکاس)
استاد امین تارخ
بهرام رادان عاشق عصیان
انجمن سینمایی اسحاب
موسسه سینمایی جام جم
قالب وبلاگ

بهرام رادان

RSS 2.0

Design By Parstheme